X
تبلیغات
صدای جوان ایرانی
حالا که آمدی چترت را ببند در ایوان این وبلاگ جز مهربانی نمی بارد
پنج شنبه شب یکی از هفته های پاییز هزار و سیصد و نود هست. از توی فایل های قدیمی یکی از ترانه های فریدون انتخاب میکنم و  میشنوم " دوستت دارم دوستت دارم/ دوستت دارم دوستت دارم/ قد تموم آدما/ قد تموم عاشقا.....

وبلاگم ۴ساله شد. ۴ساله که دارم خودمو اینجا مینویسم. بدون اینکه کسی باشه که سرزنشم کنه! یا ازم بخواد چیزی غیر از اینی که هستمو بنویسم.

گاهی وقتا حالم خراب بوده و اومدم اینجا و آروم شدم و گاهی وقتا هم حال خوبمو از اینجا فریاد زدم.

واسه همینه که انقدر اینجا رو دوست دارم. مثل فیس بوک نیست که به خاطر هر کلمه ای که میذارم کلی بازخواست بشم....

این جای " صدای جوونیه منه"...پس باید از حس و حال جوونیم بگم ....

این ترم جمعه ها کلاس برداشتم.

مامان رفته خونه ی آقاجون. فردا همه جمع اند اونجا و من نیستم بینشون :(

امروز باران بهم گفت " دوستت دارم" . و من به یقین رسیدم که هیچ لذتی توی دنیا بالاتر از این نیست که آدم از زبون کسی که دوسش داره " دوستت دارم" بشنوه. اینکه فرصت داشته باشی توی چشماش زل بزنی و ته دلت یه چیزی محکم بشه.

رسیدم به ترانه ی داریوش

" هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه / ای ترس تنهایی من اینجا چراغی روشنه "

چراغمو خاموش کردم و نشستم توی تاریکی!

توی تنهایی...

نمیتونم روی کارها روزمره ام متمرکز بشم.  سخته....دست من که نیست....

 بعضی وقت ها یعضی از حرف ها تو رو بر میدارن و میبرن میندازن وسط یه دنیای دیگه.و تو رو از دنیای واقعی پیرامونت دور میکنن. تو این جایی و یک جای خیلی دوری انگار.

...

بعضی وقت ها یک مسیر برات خیلی طولانی و کسل کننده است

اما پیدا میشه یه روزهایی که  دقیقا" همون مسیر مثل یه پلک زدن تموم میشه.

و تو به خودت میگی کاش این جاده " انتها " نداشت.

یا کاش میشد زمان رو، برای مدتی نگه داشت...تا لحظه های خوب تو به زودی تموم نشن!

بعضی حرف ها رو نمیشه گفت. نمیشه به زبون آورد

حتی گوش های اطرافیانت هم نمیشنونشون.

اما توی مغزت کلی حرف تلمبار شده روی هم داری.که دارن فشار میارن..که روز به روز بیشتر میشن..

اما توانایی گفتنشو نداری. نمیتونی. نمیشه گفت. نمیشه شنید.

و تو سکوت میکنی.سکوت میکنی. سکوت میکنی.

تو محکوم به سکوتی گاهی.

سعی میکنی با نگاهت حرف بزنی. چشم ها هیچ وقت دروغ نمیگن!!!

حرف هایی هست برای نگفتن.

و حرف هایی برای نوشتن

حرف هایی که باید یک جا ثبت بشه که اگه ۱۰ ساله بعد-۲ ساله بعد-۶ ماهه بعد اومدی و خوندی یادت بیوفته چه حال و هوایی داشتی.

که مزمزشون کنی باز...

 

ذهنم آشفته است و ظاهرم آروم....

من فکر میکنم بعضی از دوران زندگی ما ادم ها مثل " زیتون" میمونه!

درسته که تلخه...اما تلخیش هم لذت بخشه...

 

نگاه تو گیرا ترین نگاه دنیاست.....باور نمیکنی؟؟؟

 

 

" عاشق تر از قبلم بمون تو پیشم

دور از چشات هرگز آروم نمیشم

عاشق شدن خوبه اگه عشق تو باشه

تنهام نذار تا بی تو دنیام از هم نپاشه....."

"تنهام نذار تا بی تو دنیام از هم نپاشه "

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 0:51  توسط فائقه تاجیک | 
دنیای عجیبی شده

خیلی خیلی عجیب.

الان دقیقا" ساعت ۳:۲۰ دقیقه ی صبح یکی از روزهای مرداد ماه ۱۳۹۰که من باز اومدم اینجا تا شاید آروم بشم.

میدونید به نظر من گذشت زمان هیچوت یا کسی رو از ذهن آدم پاک نمیکنه.

تنها به اون قدرت میده که صبر کنه.بسازه. برقصه با هر ساز زندگی.

اما امکان نداره فراموش کنه.

امکان نداره چیزی - البته چیز مهمی - از ذهن ها پاک بشه.

راستی من ۲روز هم طاقت نیاوردم!!!!

کمتر از دو روز!

این هم از عجایب دنیاست. که آدم دل می دهد.

عشق مثل یک تصادفه.

وقتی پیش بیاد پیش اومده دیگه..

کاریش هم نمیشه کرد.

ما آدمها با خیال زنده ایم

با آرزو

با دلخوشی

آره خیال " او " از سرم هم زیاده..

خیالش گاهی زیادی برام سنگینه.

یعنی میدونی نمیدونم شده اینو تجربه کنی یا نه

وقتی روزهاتو با خیره موندن به عکس کسی شب کنی و غرق شی توی خاطراتی که هیچ وقت اتفاق نیوفتادن!

اینم یکی دیگه از شگفتی های دنیای ما آدم هاست.

دیروز مسیجی از شماره ای نا آشنا روی گوشی تلفن همراهم جا خوش کرد که این چنین بود :

" کسی چه میداند....شاید این جهان جهنم سیاره ی دیگری باشد..."

 

شده گاهی وقتا منتظر یه اتفاق باشی؟

یه هم صحبتی

یه نگاه

حتی یه لبخند

یه حرف محبت آمیز که دلگرمت کنه؟

اینکه یه دفعه این موقع شب به سرم زد که بیام و اینجا بنویسم دلیلش فقط بی مهریه دوستیه که برام خیلی عزیز ء .

آره دوست من...

الان که ۳ساعت و ۳۲ دقیقه از هفدهمین روز مرداد ۹۰ میگذره کسی اینجا منتظرت بود که میخواست تنهاییش رو با تو تقسیم بکنه. و تو  busy بودی براش.

و حالا انگار چیزی توی وجودش جیرینگ جیرینگ صدا میده...

و اینجا به ثبت رسید

نقطه.

 

 

پ ی و ن د :

سلامتیه اونی که دلت براش قنج میره اما نمیتونی بهش بگی دوستت دارم

پ ی و ن د :

جمعه شب چیزی در وجودم آب شد به نام قند -  -

پ ی و ن د :

سلامتیه همه ی شما دوستای گلم که رفیق همیشگی و واقعی بودین برامیادگاری این پست تقدیم به شما

 

یــــــــــــادگـاری :

 

اسمش را میگذاریم؛
دوست مجازی
اما آنسو یک آدم حقیقی نشسته
خصوصیاتش را که نمیتواند مخفی کند
وقتی دلتنگی ها و آشفتگی هایش را مینویسد
... وقت میگذارد برایم، وقت میگذارم برایش

نگرانش میشوم دلتنگش میشوم
وقتی در صحبت هایم، به عنوانِ دوست یاد میشود
مطمئن میشوم که حقیقی ست
هرچند کنار هم نباشیم
هرچند صدای هم را هم نشنیده باشیم،
من برایش سلامتی و شادی آرزو دارم هرکجا که باشد.....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 3:42  توسط فائقه تاجیک | 

باید راهی پیدا کنم...باید یه راهی پیدا کنم شاید از دست این بغض لعنتی راحت بشم

دیدی بعضی وقتا جمله ای روی دلت سنگینی میکنه. اما زبونت توانایی گفتنشو نداره. نمیتونی به زبون بیاریشون اما توی هر کلمه و هر حرف ت داری جستجوشون میکنی تا بلکه طرف مقابلت بفهمه اشون.

گاهی وقتا جمله ای خاص دلت رو و ذهنت رو  و تمام وجودتت رو قلقلک میده.و تو فکر میکنی که اگه نگی مثل یه آب راکد که یه جا میمونه و لجن میبنده .

و بعد تورو توو خودش غرق میکنه.

دلم میخواد خیلی چیزا رو بگم.از خیلی چیزا حرف بزنم.

گاهی دلم خواسته بعد یه سری حرف معمولی اون آخر آخر، دم دمای خداحافظی یه دفعه یه جلمه بذارم و برم.

اما جراتشو نداشتم.

مدتیه که درگیرم.با خودم. با احساسم. با چیزی توی وجودم که انگار اون ته ته ها فریاد میزنه : دست از حماقت بردار...

اما من این حماقت شیرینو دوست دارم.

به خودم قول دادم راجبش با هیچ کس حرف نزنم.

نباید بزنم....نباید بزنم تا کسی فکر نکنه حس من "ساده ست و دم دستی"

باید پا بذارم روی دلم.

باید چشمامو ببندم.

این روزهام شده آلبوم خاطرات گمشده ی فریدون و چشمای روهم فشرده ی من و فکر و فکر و فکر...

شدم  یه آدمی که داره محو میشه کم کم..

آره دارم محو میشم توی دوست داشتنش..

دارم محو میشم توی دوست داشتنت

اصلا" حواست هست؟

اصلا" صدامو میشنوی؟

میبینی؟

میبینی دارم چی میشم؟

میفهمی؟

میدونم به احساسم پوزخند میزنی و رد میشی.

تازه اگه بشی....اگه هوس کنی که از اینجا بگذری...شاید چشمت به این پست بخوره....شاید بخونیش....

شاید بفهمی مخاطبم توییی...

آخه دیگه چجوری باید بهت بگم؟چجوری باید بهت بفهمونم؟

دیگه خسته شدم.

از اینکه پنهان کنم خودمو پشت این کلمه ها.

خسته شدم از تکرار نا منظم خودم بی تو!

خسته ام از اینکه هر شب یادتو زیر بالشم بذارم.

از اینکه در زندگیم کسی هست که نیست.

برای تو نمیدونم چطری میگذره..اما برای من انگار بر گلویم خنجر گذاشته ند و نمیبرند.

آره..

تو امکان نداره بدونی....گله ای نسیت..تقصیر تو نیست اصلا"

این گناه من بود.مقصر من بودم.

تو از همه جا بیخبر بودی

تو از همه جا بیخبری.

این من بودم که دل دادم. دل باختم.

سوختم.

حالام گیر کردم.

گیر کردم بین غرور و عشق..

خدایا..تو که ما رو آفریدی..حداقل یکی از این دو تا رو توی وجودمون میذاشتی که اینجوری له نسیم بینش.

باور کن نمیتونم.

شایدم بفهمیدی...

نمیدونم..شاید..ولی من خودم بهت گفتم چقد درگیر حسی شدم که طرفم نمیدونه..یعنی نفهمیدی؟

باید برم.

باید بگذرم.

باید نباشم مدتی....شاید دلتنگم بشی....مثل اونوقت ها که میگفتی دلتنگی..

میدونی اصلا" دلم تنگه واسه اینکه بم بگی" دلم برات . شده بود "

واسه همین باید برم.باید برم که عادت نشه بودنم.که دلتنگ بشی.

راستی واقعا" دلتنگم میشی؟

نمیدونم چند روز طاقت میارم.نمیدونم....

ولی خوب میدونم حسی که بهت دارمو هیچ وقت از دست نمیدم.

هیچوقت...

 

یــــــــادگـاری :

دیشب کسی مزاحم خواب شما نبود؟

آیا زنی غریبه در این کوچه‌ها نبود؟

آن دختری که چند شب پیش دیده‌اید

دمپایی‌اش -تو را به خدا- تا به تا نبود؟

یک چادر سیاه ِ کشی روی سر نداشت؟

سر به هوا و ساده و بی‌دست و پا نبود؟

یک هفته پیش گم شده آقا و من چقدر

گشتم ولی نشانی از او هیچ‌جا نبود

زنبیل داشت، در صف نان ایستاده‌بود

یک مشت پول خُرد... نه آقا! گدا نبود!

یک خرده گیج بود ولی نه... فرار نه...

اصلاً به فکر حادثه و ماجرا نبود

عکسش؟ درست شکل خودم بود...مثل من

هم اسم من و لحظه‌ای از من جدا نبود

آقا مرا دقیق ببین! این نگاه خیس...

یا آن قیافه در نظرت آشنا نبود؟

...

دیشب صدای گریه‌ی یک زن شبیه من

در پشت در مزاحم خواب شما نبود؟

 

پ ی و ن د :

اعتراف میکنم توی زندگیم هیچ کسو به اندازه ی تو دوست نداشتم.

و اعتراف میکنم شاید هیچ کسو به اندازه ی تو دوست نخواهم داشت....

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 1:15  توسط فائقه تاجیک | 
شخصیت ها به ترتیب اجرا:

من

فاطمه(خواهرم)- ساره(دختر دایی م) - محمدصالح(پسر دایی م) - مریم (دختر خاله م) - طاها - باران (دختر یک دختر خاله ی دیگرم یا همون نوه خاله م)

۴سالم بود که مادر بزرگم فوت کرد.بهش میگفتیم عزیز.سرطان داشت.جوون بود هنوز اما رفت. شبی که از دنیا رفت ما اونجا بودیم. نصفه شب بود. از خواب بیدار شدم. یواشکی از لای در بیرون نگاه کردم. شلوغ بود. مامان بابا داییجون پسر عمه ی مامان که طبقه ی بالای خونه ی اقاجون اینا زندگی میکردن اون موقع ها. ۲تا از عمه های مامان.دیدم که آقاجون گریه میکنه...اینا رو یادمه هنوز..این صحنه ها رو مو به مو.

خدا رحمتش کنه. من خیلی دوستش داشتم. به گمانم او هم مرا. به من میگفت قلقلی. همیشه وقتی میومد خونه  ی ما برام پفک نمکی میخرید و وقتی خونه شان بودم بادکنک.

شبهایی که اونجا میموندم کنارش میخوابیدم. و بازوی یکی از دستاش رو محکم میگرفتم تا خوابم ببره. توی خواب هم رهاش نمیکردم ها. این عادت بچگی من بود. یعنی بعد از رفتن عزیز هم هر وقت کنار مامان بودم بازوش رو میگرفتم. شاید به همین دلیله که الان هم دست به سینه میخوابم! یعنی با دو دستم بازوهامو میگیرم تا خوابم ببره!

از وقتی که عزیز از بین ما رفت، ما هر پنج شنبه عصر میرفتیم سر خاک عزیز و بعد خونه ی اقاجون و شب میخوابیدیم و جمعه دم دمای غروب برمیگشتیم خونه. بگذریم که حالا ۷-۶ سالی میشه که جمعه ناهار میریم و زود برمیگردیم!

خونه ی دایی م کنار خونه ی آقاجونه. ساره و فاطمه هم سن هم اند و محمد یک سال از من بزرگتره.دورانی داشتیم ما توی این حیاط.چقدر بازی میکردیم.جمعه ها  حیاط میدون جنگ تفنگ بازی من و محمد بود.

هم بازی دوران بچگی من محمد صالحه.هیچ وقت یادم نمیاد که باهم دعوا کرده باشیم.

حالا خیلی سال از اون روزا گذشته.حالا دور هم جمع شدنامون خیلی کم شده.حالا خونه ی آقاجون خلوت شده.

آقاجون توی حیاطش یک درخت انگور داره. یادمه وقتی کوچیک بودم ازش بالا میرفتم تا انگوراشو بکنم و بخورم.هیچ انگوری رو به اندازه ی انگورای این درخت دوست ندارم. از وقتی غوره بود و هنوز نرسیده بود شروع میکردم به چیدنش تا وقتی درست میشد.

جند روز پیش دور هم جمع شدیم باز.اومدم توی حیاط. زیر درخت ایستادم. دیگه از روی ایوون قدم میرسه که انگور بکنم. یک دونه از یک خوشه میچینم. و میذارم توی دهنم. چشامو میبندم. یاد  بچگی م میوفتم. یاد شیطونیام که جمعه ظهر  انقد اذیت کرده بودم که میترسیدم برم توی خونه. یاد بوی ریحون ی که از باغچه ی آقاجون بلند میشد. من دوری زمین کنر باغچه مینشستم و از عطرش پر میشدم.یاد از صبح بیدار شدنم و بازی توی حیاط. یاد تنفنگی که محمد صالح برای هردو مون درست کرده بود. یاد روزای آخر اسفند که واسه خونه تکونی میومدیم خونه آقاجون و چه حالی میداد فضولیام توی اون شلوغی. راستی چقد مامانو توی بچگیم حرص میدادم! یاد قایم موشک بازی  که یک بار سر محمد شکست. یاد زیر زمین خونه ی داییجون که هنوزم میترسم تنها برم توش.یاد اون چرخ خیاطی ای که مثلا ماشین من و محمد بود و به نوبت پشتش مینشستیم.یاد جا رختخوابی  اون اتاق کناری ،که به زرو از اون توو میاوردنم بیرون

یاد عروسکم که نمیدونم حالا کجاست؟! یاد اون پنجشنبه شبهایی که آقاجون میومد و حیاط و باغچه ها رو آب میداد و عطری که از خاک آب خورده بلند میشد. یاد تختی که گوشه ی حیاط بود و شبا شام و اونجا میخوردیم. یاد حوض وسط حیاط که الان خالیه .اما اون وقتا پرآب میکردیمش و کلی بازی میکردیم توش. یاد دوچرخه ی محمد که عاشق سوار شدنش بودم. یاد گرگم به هوا و لی لی های وسط حیاط. یاد وقتی که مریم میومد و من و محمد و راه نمیدادن توی جمعشون و ما باز بازی خودمونو از سر میگرفتیم. یاد همه ی لحظه های خوبی که اینجا گذروندیم

از بین چشمام اشکی سرازیر میشه.سردیشو روی گونه هام حس میکنم. چشامو باز میکنم. هنوز همه ی انگورها نرسیده.روی نوک پام می ایستم و خودمو میکشم تا دستم به یک خوشه ی رسیده برسه. با همه ی زورم میکنمش. یک شاخه ی درخت هم با کنده میشه. مثل قدیما..اونو میندازم روی دیوار پشت درخت. کاری که همیشه از بچگی میکردم.چیزایی که ممکن بود بخاطرش سرزنش بشم و مینداختم اونجا. هنوزم میندازم.مامان یه دفعه در باز میکنه و میخواد بیاد توی حیاط. صدای دستگیره ی در هنوز هولم میکنه. خوشه ی انگور توی دستمه و خودم دستو پامو گم کردم. لبخند میزنه. میگه پس کی میخوای بزرگ شی؟

میگم یادته مامان؟ بازم میخنده و میگه بیا تو هوا خیلی گرمه.

آره حالا همه ی اون ها بزرگ شدن و شاید من هنوز نه! وقتی توی حیاط م بچه ها کنار شوهراشون توی خونه نشستن و صدای خنده شون تا زیر درخت انگور من هم میاد.

مریم چند وقتی میشه که طاها کوچولوش به دنیا اومده. ساره ۱ساله که عروسی کرده و فاطمه ۴ماه پیش عقد کرد.

محمد فردا میره سمنان برای امتحانای پایان ترمش.

و سما دختر دایی کوچیکم که اون روزا نبود و از وقتی ام که اومد خیلی خیلی کوچیک بود.

حالا این روزا فقط من و سماییم که جمعه ها خونه ی آقاجونیم.

حالا این روزا سر ناهار میام اینجا و غروب نشده برمیگردم.

حالا واقعا دلم برای اون روزا تنگ شده.

صدای خنده ی بچه ها منو کنجکاو میکنه که برگردم توی جمع.به درخت بالای سرم نگاه میکنم. رادیو ی گوشیمو روشن میکنم. موجش رو عوض میکنم. شبکه ای ترانه پخش میکنه.مکث میکنم. با گوشهام میشنوم:

"روزگار کودکی برنگردد دریغا....."

لبخند ممتدی روی لبام جا خشک میکنه.یه نفس عمیق میکشم و برمیگردم پیش بچه ها. شاید سال های نه چندان دور دیگه،از جمع شدن این روزامون اینجا نوشتم و باران یک ساله و نیمه ا و طاها ی چند روزه اومدند و خوندن منو...

شاید...

 

 

پ ی و ن د :

خرداد نوشت من

 

 

تا بعد زیر نور ماه در امان باشی

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 2:27  توسط فائقه تاجیک | 

از  بچگی ماه رمضون همیشه برامون یه حال خوب داشته.افطارش.دعای سحرش.نذری هاش. بوی خاص خودش.

"خلصنا من النار یا مجیر" گفتنتیش یا" علی و یا عظیم "گفتانش."الهم الشفع کل مریض "از سرگرفتاناش.ا"لهی العفو "گفتنش.دامن زدن به درگاه آدمایی که یک نگاهشون زندگیو زیر و روی میکنه.

برگشتنش.توبه کردنه اش.قران سر گرفتنش.قران خوندنش.

گفتم قران.

این حس و حالو وقتی فهمیدم و توی ذره ذره وجودم چرخید که تسنیم آشتی بیشترم داد با قران.که بردارم یه سوره رو نه یک بار بلکه بارها بارها بخونم و با این عقل کوچیکم هرچی فهمیدم و ازش به دل خودم و با زبون خودم.بنویسم ازش.تسینم برای ما برای همه ی ما فقط یک اسم.یک خاطره و حتی یک نام چشمه نیست.تسنیم برای خیلی از ماها قدر دلهای شکسته و بعضا گنهکارمونه.

قرآنمو باز میکنم. اینبار اما دوماه مونده تا شروع اولین روز از ماه نزولش.

اول سوره ی مطفیفن میخونم.بعد سوره ی انسان.

و حالا میرسم به سوره ی "صف".

از لای کاغذام مطالبم برای تسنیم ۱ و۲ رو پیدا میکنم. مرور می کنمشون. همه ی اون روهاش و خاطره هارو. همه ی حس خوبی که اون روزا برام داشت و هنوز ته مزه ای ازشون مونده برام.

رئیس فیروزه ای من و ما

شاید اینبار جمعیتمون به  ۸ملیون نفر نرسه

شاید امسال تسنیم ۳ سفر حجی نداشته باشه

شاید از طرف ارگان خاصی حمایت نشه

اما

بچه های تسنیم۳،همون هایی هستند که به گفته ی شما  "خودشان زمین را به دور خورشید می چرخوانند"

بچه های تسنیم۳ به واسته ی دلهاشون دوباره درو هم جمع شده اند

چرا که تسنیم برای همه ی ما یعنی "دربست تا خدا...."

 

پ ی و ن د :

چقدر دلم برای نشستن پای حرفای دکتر گیل آبادی و شنیدن حرفاشون تننگ شده بود...چقدر....

پ ی و ن د  :

عکس های جلسه هماهنگی تسنیم۳:

 

 

منبع:پایمرکزی تسنیم3

برای دیدن بقیه عکس ها و فایل های صوتی و اطلاعات تکمیلی تسنیم، به پایگاه مرکزی تسنیم3 مراجعه کنید

 

تا بعد زیر نور ماه در امان باشی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 22:53  توسط فائقه تاجیک | 
درسته که هیچ وقت دلم نیومد  توی یکی از پست های این وبلاگ بنویسم " تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد". ولی خب نزدیک 3ماه بروز نکردن اینجا میتونه همین معنی داشته باشه

گاهی وقتا به نقطه ای میرسی که انگار هیچ حرف تازه ای نداری برای گفتن

انگار هیچ چیز تازگی نداره برات.و تو محکوم به سکوت میشی.

30اردیبهشت 1390 روز بیاد موندی بود برای ما

برای اینکه خارطرهای گذشتمون یکی یکی از جلو چشممون رد بشه و فکر روزای خوب آینده و دور هم جمع شدنمون، ذهن هنوز جونمونو قلقلک بده.

دیدن رفقای قدیمی به تو حس خوبی میده همیشه. مخصوصا اگه توی همین دیدار مجدد کسی ببینی که راس همین آشنایی ها و دوستیامون بوده و هنوز از عطر نفس فیروزه ایش حس زندگی  بگیری.

آره درسته که ما نمیخوایم خودمونو تکرار کنیم. ولی به پشتوانه گذشته ای که داریم باز هم میخوایم دور هم جمع بشیم و حلقه مون با دلامون دوباره بچرخونیم.

میخوایم که دوباره تسنیم توی وجودم پر بکشه و روحمون تازه کنه

میخوایم که این وبلاگای خاک خوردمون بازم بشه  دریچه ای که حرف دل، توش نوشته میشه.

رئیس فیروزه ای من و ما

نمیدونم که اینجا رو میخونی یا نه؟ ولی من از تو یاد گرفتم که از "صفر" به "بی نهایت" برسم. حتی اگه در حاشیه بودم!

ما با دلای دلتنگمون و 1عالمه  رویاهای قشنگ،دوباره برگشتیم به وبلاگامون تا حلقه ای بسازیم بزرگ تر و پابرجا تر از قبل که آینده ی قشنگی بهمون نوید میده.

دوست حلقه ی وبی و قدیمی من

به یاری خدا،روزای خوبی در راهه.

 

                                                                              " ادامه دارد......."

                                                   پایگاه مرکزی تسنیم 3:

 ابراهیم موسوی-ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم-

محمد جواد عبدی -بعد ازظهر فیروزه ای دوستان قدیمی-

هانیه جوان دوست -خرداد فیروزه ای-

می نا -رسانه ای برای تسنیم3-

عرفانه جوان دوست-دوباره خاطره می سازیم-

امیر -تسنیم سه/شروعی دوباره-

ساناز منوچهری-تسنیم 3 یک NGO به تمام معنا در رمضان90 !-

میترا سلیمانی-لبم یه قطره خواسته از چشمه دورو روشنت-

مسافر شب-تسنیم3در راه است-

                                                       

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 12:2  توسط فائقه تاجیک | 
۱)

من زیاد قلم بدست شدم.زیاد  از دلم نوشتم برای آدمهای خاص زندگیم.

اما نمیدونم چرا همین آدمها نوشته هامو پاره کردند بعد یه مدت؟!

نوشته هایی که به نظر من بزرگترین سرمایه ی من هستن و هر حرفشون ۱دنیا رفاقت و محبته منو براشون داره.

البته به احتمال خیلی زیاد مشکل فقط ۱چیز و ۱جاست. اونم منم.

که همیشه ۱طرف قضیه بودم.

به نظر من بعضی از روزها و دوران و باید از صفحه ی زندگی آدم پاک بشن.

یعنی نبودشون بهتر بود برای آدم.

اما تو صاحب اونها هستی و داریشون.پس باید فراموش کنی.

کاش بعضی از دوران زندگی ما آدمها " و حال و آینده ای که مارو به اونها وصل میکنه" فراموش میشدن.

مثلا برای من روزهای دوم دبیرستان و پیش دانشگاهی...

گاهی فکر میکنم که ای کاش نبودن اصلا..

۲)

شده است تا به حال تو بشی "همه کس ات" و تخت خوابت  همه دنیات؟

اینجور وقتها وقتی روی آن درز کشیده ای روی سقف بالا سرت،یا جایی روی دیوا دنبال یک  جای ساکن میگردی و یک نقطه میگردی که به آن خیره شوی. بعد یکهو نقطه ی یافت شده از پس چشمانت محو تر و محو تر شوند و سردی نمناکی صورتت را قلقلک دهد؟!

و تو باز فکر میکنی...

تاریخ ۷اسفند ۱۳۸۹ بود و ساعت حوالی ۶ عصر. از سالن مترو خارج میشم و منتظر تاکسی میمانم.هوا هوس باریدن دارد. مردم هوای عید به سر دارند و غلغله است همه جا.

سوار ماشینی میشوم و تا رسیدن به خانه، یک ساعت سرنشین آن هستم.جوان بیست و چند ساله ای راننده ی آن است و ضبط اش داریوش میخواند.

هوا بارانی میشود. من با گوشهایم "آسمون" داریوش را میشنوم.


"آسمون غرقه به خونه دل من/

آسمون بی همزبونه دل من"

دو پلکم را روی هم میگذارم.میگذارم تا لحظه ای باهم آرام بگیرند. میگذارم تا چیز سردی از لای آن بیرون نریزد.

کتابهای دستم را روی قلبم میفشارم.

می آید. از بین چشمان بسته ام آرام آرام،آب سردی می آید...

چشمانم را باز میکنم.رگه های باران روی شیشه ی ماشین دیده میشود و من این بار خسته تر آز آنم که دستانم را زیر باران بگیرم و حظ کنم از باریدنش..

۳)

بعضی کتابها و نوشته ها و جمله ها تنها قرار گرفتن حروف الفبا کنار هم نیستند. گاهی پشت این حروف یک دنیا محبت و مهر و رفاقت پنهان شده.

من نمیتونم.باور کن نمیتونم برم وتوی آن کتابخانه ی لعنتی بشینم و بی دغدغه درس بخوانم.نمیشه برم و توی اون کتابخانه ی کذایی فرهنگسرا که ما روزی،دورانی،از ۷و نیم صبح تا ۹شب در آن بودیم و هرگوشه اش حکم خاطره ای از ما رادارد بشینم و فکرم را روی جملات درسی متمرکز کنم.

نمیشود صدای عارف را بشنوم که میخواند "امشب تموم عاشقا/با ما میخونن یک صدا/ میگن تویی عاشقترین عروس دنیا" را بشنوم و بغضم نشکند.

حتی حاا که باران با ریتم این ترانه ی شاد به وجد می آید من نمیتوانم واژه واژه اش را بخاطر نیاورم که در سکوت سنگین کتابخانه، از منوی آهنگهای گوشیه تو میشنیدم روزی و بعد چشمانم را آنقدر روی هم فشار ندهم تا چیزی از آن سرازیر نشود.

نمیشود آخر تک تک صندلی ها و دیوار ها و ساعت و نوشته های آنجا ، ما را باهم بخاطر دارند.

از روزی که رفته ای باور کن نمیشود بروم آنجا و " تنها ماندم " محمد اصفهانی برایم تداعی نشود..

نمیشود خب....دست من که نیست.

مگر هست؟!

۴)

انصاف نبود که من درس ریاضی ۱ را پاس نکنم!من تلاقی و ادب و ریاضی را خوب بلدم.

تو خوانده ای آن احتمال عشق و رابطه اش با تنهایی و جدایی را.

تو می دانی که من تابعی هستم که دچار فشردگی میشود.

آدمی که در انتهای حد این مختصات به بی نهایت تنهایی رسیده ام.

این یک اصل شده است برایم.

حالا این را جدید از اینجا بخوان...باور کن نشنیده ای تا به حال.

من این روزها فهمیده ام که " بردار صفر تنهایی ام "

یعنی ابتدای من تنهاست. و من با تنهای جان گرفته ام. حالا ممکن است این میان گاهی بروم و مدتی تنهایی ام را با کسی قسمت کنم.اما در نهایت نقصد نهایی من باز تنهایی است.

شکلش در دوران دبیرستان یادت است که چگونه بود؟

من بیاد دارم خب.

این صفحه ی زندگی من است. و محور دوران جوانی ام.بازه های آن را به تنهایی و غم و شک و بی کسی تقسیم کرده ام. ابتدای من روی تنهایی ست. من بلند میشوم و گرد میچرخم و نوک فلشم باز به تنهایی برمیگردد.

یادت آمد؟؟؟؟

۵)

من خدایی دارم سبکتر از نسیم....که همیشه هوامو داره....خداجون شکرت که من خدای خوبی مثل تودارم.

 

 

یـــــــــــادگـاری :

عاشق نیستم

اما مثل یک گرسنگی شدید

در بعد از ظهری که عضلات آدم از سرما میگیرد

نمی شود انکارت کرد....

 

تا بعد زیر نور ماه در امان باشی

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 20:34  توسط فائقه تاجیک | 
یه زمانی خیلی دوست داشتم باهام حرف بزنی احساس می کردم این که چیزی که تودلت هست بهم نمی گی نشون از غریبگی من برای تو داره

ولی الآن حس می کنم معذب می شی نمی دونم هر کس یه جوریه دیگه یه نفر مثل من که هیچ حرفی برای نگفتن دارم و هیچی رو نمی تونم تو دلم نگه دارم؛ یه نفر هم مثل تو که اونقدر قلب بزرگی داری که هیچ حرفی برای گفتن نداری*

حالا فقط می تونم خدارو شکر کنم که تو - دوست داشتنی ترین و عجیب ترین و پیچیده ترین و متضادترین آدمی که تو ذهن کوچیک من می تونه تعریف بشه- رو سر راه من گذاشت

و از اون مهم تر منو اینجوری دیوانه وار به تو علاقه مند و وابسته کرد

من شاید از نظر تو جزء سیاهی لشکرهای زندگی باشم در نظر آدمی واقعا آدم مثل تو

اما دوست داشتم تو هم شاد باشی و سر زنده بدون اینکه مثل من یه زندگی..... داشته باشی ولی دوست داشتم بدون تظاهر به شادی،با امید به زندگی و آینده ات،زندگی تو بسازی

یعنی نگاهتو به زندگی عوض کنی نه به خاطر اطرافیانت بلکه به خاطر وجود با ارزش خودت همیشه خوب باشی

می خوام اینو بدونی که من اونقدر دوستت دارم که چه با شنیدن و نشنیدن نگفته هات چه با مهربونی تو  و چه بی اون و تحت هر شرایطی که باشه تو برام خیلی مهمی و هرجور که با من رفتار کنی هیچ فرقی برام نمی کنه !

 

* با این وجود من نگرانتم به قول خودت هر کسی یه ظرفیتی داره،نگران اون روزی هستم که ظرفیتت برای نگه داشتن همه ی چیزای خوب و بد تموم بشه اونوقت چی می شه؟ می ترسم اون موقع داغون بشی،واسه همین بهت توصیه کردم با کسی در مورد چیزی که ناراحتت می کنه صحبت کنی،اما تو شخصیتت در ذهن من تعریف نشده است و شاید بازهم من اشتباه می کنم

 

 

پ ی و ن د :

                                         نیت میکنم از نو دوباره تو را :

ای غایب از نظر به خدا می سپارمت                      جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک                           باور مکن که دست ز دامن بدارمت

گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی                         صد گونه جادوئی بکنم تا بیارمت

محراب ابرویت بنما تا سحرگهی                             دست دعا برآرم و درگردن آرمت

خواهم که پیش میرمت ای بی وفا طبیب                 بیمار باز پرس که در انتظارمت

صد جوی آب بسته ام از دیده در کنار                       بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت

خونم بریخت و زغم  عشقم خلاص داد                    منّت پذیر غمزه ی خنجر گذارمت

میگریم و مرادم ازین سیل اشکبار                          تخم محبت است که در دل بکارمت

بارم ده از کرم سوی خود تا بسوز دل                     در پای دم بِدَم گُهَر از دیده بارمت

حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع تست             فی الجمله میکنی و فرو میگذارمت

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 0:44  توسط فائقه تاجیک | 
سلام

اول میخوام تشکر کنم از همه ی دوستایی که وقتی تو نبودی اومدن و توی سخترین روزا تنهام نذاشتن.دوستایی که بهم امید میدادن همیشه و دلم از اینکه بودن و پیگیر احوال جفتمون محکم بود.

آره دوست من!...ممنون که ۶ماه و نیم با من بودی وتنهام نذاشتی و دلداریم دادی.

حالا شروع میکنم برای تو نوشتن.

تو اومدی.کنارم اومدی.پیشم اومدی...دیر اومدی اما...خیلی سخت بود همه ی لحظه هایی که نبودی.

کمی لاغر شدی و اندکی از شادابی چهره ات رفته و پیرتر شدی انگار.و گویی پخته تر از هر بار دیگه ی زندگی.اما اومدی.

خسته شده بودی که برگشتی.

که خدا کمک کرد که برگردی.

اومدی و نفسم دیگه توی سینه حبس نشد. اومدی و خونه با وجودت گرم شد.

اومدی و تازگی به خونه مون برگشت.

صدای خنده هامون که ماه ها بود وقتی کسی از پشت پنجره ی اتاق پذیرایی رد میشد و اونا رو نمیشنید،شنیده شد.

برگشتی و خونه نورانی شد و عجیب خواستنی.

آره من شاید نتونم مثل تو بنویسم.شاید توی عمر۱۸سالم سابقه ی نوشتن نباشه.شاید مثل تو جایزه نبرده باشم و پشت میز تحریریه نشسته باشم. شاید  بعد حرفام کسی کف نزده باشه اما همین من،برات مینویسم. بدون هیچ توقعی...بدون اینکه ازت بخوام بخونی.

بدونه اینکه خودت بدونی.

یا مثل بقیه که نوشتن و تو از وقتی اومدی از نوشتن اونا برای خودت حرف میزنی.یا وقتی فلان دوستت گفت وقتی دیده فلان کس برات چی نوشته زار زار گریه کرده.

من بدون خواستن خونده شدنم از سوی اونا،فقط واسه تو مینویسم.

بدون اینکه تو همراهیم کنی. بدون اینکه تو بدونی توی این مدت که نبودی من آروم روی تختت دراز میکشیدم و بالشتو توی بغل میگرفتم و آروم هق هق میزدم.

آره نوشتن بلد نیستم.باید برم دنبال درسم.باید بزرگ بشم.

گفتم که مثل تو نیستم.که تو با اون نامه ی آخر،با قلم قشنگ و حرفه ایت دلتنگمون کردی و التیام دادیمون با حرفات و واژه هات.که مقاومت کنیم.

روزای اول برگشتنت مثل همیشه ندیدی منو. شب دوم چقدر گریه کردم...میدونستم این شلوغیا که تموم بشه باز تو میشی همون عمو و من میشم همون برادرزاده.

میدونستم که دلتنگ خونه شدی.میدونستم که صدای جیغ من بدجوری روی اعصابته که همه اش میگی هیسسسسسسس...

شب اول تا ۳بیدار بودیم.مجال ندادم نفس بکشی.عکسامو دیدی...از همه ی تغیراتم برات گفتم.و تو گفتی عجب توانی داری با این همه حرف زدن...

خب معلومه...بعد از این همه وقت تورو دیدم.نمیدونی چی گذشت به من توی این همه مدت.

هیچ کس بهت نگفت چی شد.به ما چی گذشت.هرچند اینو از چشمای مادری که خاله اش میخوانی خوندی.هرچند اینو از ذوق چشمای بابام فهمیدی.از قربون صدقه های عمه جون.

اون شب که حالت بد شد داشتم سکته میکردم.همون شب سوم..جمعه بود به گمانم.تا صبح ۳بار اومدم توی پله ها و گوشم و چسبوندم به در و هیچ صدایی نشنیدم و برگشتم توی اتاقم.چه حالی بود اون  شب..اما بازم خدارو به خاطر برگشتت شکر کردم.بازم ترسیدم.

یا اون روزی که همه اش خواب بودی.بات که حرف میزدم اصلا نمیفهمیدی.

اون روز از همه چی بدم اومد...اون روز دلم به حال زمینمون سوخت...

یادته هفته ی پیش؟؟از صبح اومدم و بیدارت کردم. چقدر بت گفتم بلندشو بریم کوه.نیومدی.گفتم بریم کافی شاپ قهوه و کیک شکلاتی بخوریم بازم نیومدی.هی اذیتت کردم.شونه هاتو مالیدم.برات از همه چیه این مدت گفتم جز دلتنگی هامون که هرشب خالی مشد روی بالش زیر پتو.

از همه چی گفتم جز روازیی که بابا بعد از نمازش تنها بیدار میشست توی هال و فکر میکرد.

جز وقتایی که بابا میگفت خواب و مامان و باباشو دیده.

همه چی برات توضیح دادم.جز رفتن سر خاک اقاجون که بهش میگفتم خدا رحمتت کنه اقاجون...رفتی و این روزا رو ندیدی..

گلایی که دسته دسته برات میومد و توی آب گذاشتیم و همه از خدا خواستیم دیگه این روزا تکرار نشه.

آره داشتم میگفتم...هفته ی پیش..نیومدی هرجا که گفتم..بعد فهمیدم فشارت اومده باز پایین و اصلا حالت خوب نیست.برات شربت درست کردم. شکلات بهت دادم.

تو خودتو برام لوس کردی و من حظ کردم از این همه بودنه با تو.

اومدی اتاقم و همه ی تغیرات ریزشو فهمیدی.

اومدی و از دانشگاهم برات گفتم.

از بچه ها...

از  رشته ی تحصیلم که تو باز گفتی باید میرفتی حقوق میخوندی.

اره مهربونه من

حالا که اینجایی نمیشه من نیام هر روز پیشت و تو بهم نگی مگه خودت خونه زندگی نداری که همه اش اینجایی؟؟؟

حالا که وقت اینو  دارم تا با تو تنها باشم نمیشه نیام و حرافی نکنم برات و تو بگی این زبونو از کجا آوردی؟؟

حالا که وقتی از خونه میرم بیرون کفشاتو میبینم که هست و زیر لب میگم خدارو شکر،نمیشه نیام پیشت تا تو بهم بگی عجب رویی داریاااا

نمیشه حالا که کنارمی خرج نذارم روی دستت و ازت نخوام تو شام مهمونمون کنی و تو با مهربونیه  همیشگیت جدی بگیری شوخیمو.

بذار تا هستی پیشم برات بگم چقدر عزیزی برام.

چقدر مهمه بودنت

به جهنم که هیچ کس اینجا رو نمیخونه

به جهنم که دل فائقه خون میشه از بی تفاوتی

اما بذار توی این صفحه حک بشه این شیرینی بعد از اون همه تلخیها

بذار اینجا رو هر وقت خوندم یادم بیاد چقدر دوستت دارم.

تو نخون اینجارو...

بذار دوستات ندونن که منم هستم توی زندگیت که تو نیمی از وجودمی انگار

که هیچ کس از قلم و دل من دم نزنه.

اما بذار هر وقت،بعد گذر از این سالها هر وقت چشمم به این پست خورد یادم بیاد

"تو آرام جانم بودی و هستی هنوز"

از شبی که برگشتی،از اولین باری که بعد از این همه مدت عطرتو نفس کشیدم یادم نرفت که هر شب خدارو شکر کنم.

دیگه یادم نمیره.

یعنی سعی میکنم که نره.

خدایا به من فهم اینو بده که راضی باشم به همه ی اتفاقایی که برام رقم میزنی.

خدایا کمک کن که حالا که توی این شادی ام یادم نره شکرتو هر لحظه به جا بیارم.

خدایا بهم تحمل بده که صبر کنم همه ی روزای سخت زندگیمو.

خدایا کمکم کن که همیشه راضی باشم به رضای تو.

به جای اینکه یک بار بگم "خدایا هزار مرتبه شکرت"

سه بار میگم:

خدایا شکرت

شکرت

شکرت....

 

یـــــــــادگـاری:

آخرین سنگر سکوته

حق ما گرفتنی نیست

آسمونشم بگیری

این پرنده مردنی نیست...

تا بعد زیر نور ماه در امان باشی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 22:4  توسط فائقه تاجیک | 
همیشه وقتی برات یه پست اختصاصی و ویژه مینوشتم زود میمومدی پیشم.

همیشه وقتی که نبودی انقدر بی تابت میشدم که اینجا میومدم وفریاد میزدم روزای بی تو بودنو..

نه اینکه این ۷ماه دلتنگ نبوده باشمااا

نه

نه اینکه فکر کنی سرم شلوغ شده و از یادم رفتی و سر گرم کارای دیگه شدم

نه

نه اینکه فکر کنی این دوری برام عادی شده

هیچ کدوم نیست

بارها و بارها اینجا برات نوشتم و ثبت نشده توی میز کارم خاک خورد

بارها شب تا صبح گریه کردم و تو نیومدی...

امشب شب یلدا بود و تو کنارم نبودی

برات فال حافظ گرفتم..

مثل سالای قبل...

مثل پارسال...

حالام دارم برات مینویسم

میخوام چشم بر ندارم تا بیای

تا تمو بشه همه چی

میخوام که زود زود بیای

ه م ی ن

 

یـــــــــادگـاری:

صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار                       وزو به عاشق بیدل خبر دریغ مدار

بشکر آنکه شگفتی بکام بخت ای گل              نسیم وصل زمرغ سحر دریغ مدار

غبار غم برود حال خوش شود حافظ                تو آب دیده ازین رهگذر دریغ مدار

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 0:14  توسط فائقه تاجیک | 

سلام!

سلام بر تو!

سلام بر تو ای حسین عزیز!

که قدومت حال و هوای نینوا را بهشتی ساخت،و خون پاک و جوشانت ریگ های تفتیده ی آن دشت سوزان  را با ملکوت وفرشتگان آشنا نمود.

سلام بر تو که وجود گرانمایه ات مفهوم هستی است،و نگاه ژرف و اندیشاننده ات،تفسیر تابش خورشید جهان افروز.

هان ای پیشوای آگاهی و راستی!

دلسوختگان ِ شهادت ِ جانسوز تو را،با قصرها و حوریان بهشت،و با درختان و جویبارهای زیبا و بوستان های پر طراوت و نعمت های رنگارنگ آن چه کار؟!

ما نگاه پر مهر و بشر دوستاده و بزرگوارانه ی تو را- گرچه با گوشی ی چشمی باشد- با کران هستی هم سودا نمی کنیم.

هان ای سرو ِ سرسبز و تناور آزادی و آزادگی!

ابروی تو محراب نماز و نیایش ماست،و کویت کعبه و عرفات ما.

شهادتگاه الهام بخش تو ، زمزم و صفای ماست،و قتلگاه گلرنگت، مِنا و قربانگاه ما،و ما راهیان کوی تو هستیم و زائران و حاجیان عشق تو.

هان ای مایه ی روشنی ِ پیامبر عدالت و آزادی!

ما یتیمان آل محمدیم،که در راه رسیدن به عدالت و آزادی و حقوق بشر،و نایل آمدن به امنیت ِ مال و جان و آبرو و کرامت انسانی، و نیز امنیت خانه و کاشانه ی خویش،و همچنین امنیت شغلی و قضایی و فکری،در گذر زمان، بیداد  ها و حق کشی ها و خشونت ها و تاریک اندیشی ها و تعصب های کور ناگفتنی دیده ایم.

بازداشت ها،ربایش ها،زندان ها،دخمه ها و دهلیزهای مرگ را با نام ها و عنوان های رنگارنگ،و نشاندار و بی نشان تجربه کردیم،و با این وصف،به بلای استبداد و انحصار وزورمداری و قیم مآبی و بهره وریِ ابزاری از دین خدا،"نه!"گفته ایم.چرا که تو این ها را به دین شناسان و دین گرایان و دین باوران و دین داران آگاه و راستین و ستم ناپذیر و نواندیش و کمال طلب و آموختنی،و ندای آزادمنشانه ات را پدر برابر ستم و فریب تا روز رستاخیز طنین افکن ساختی که:

" اگر در کران تا کران گیتی پناهگاه و نقطه ی امنی برایم پیدا نشود،و دست خشونت و ترور همه جا برسد،و حق امنیت مرا پایمال سازد،بازهم با استبداد هراس انگیز مذهبی بیعت نخواهم کرد"

هان ای قلب انسان دوستِ علی و فاطمه در سینه!

ما یتیمان قران و نهج البلاغه ایم که در راه ستم ناپذیری و حاکمیت بر سرنوشت خویش در گذر زمان،مسجد و محراب غصب شده،مزرعه ی به تاراج رفته،خانه ی سوخته،فرق خون چکان،پهلوی شکسته،چهره ی کبود،سیمای زرد و مسموم به سم خیانت،سرو ِ بی سر،پیکر بی دست،و سلاخی ها و دشنه آجین شده ها دیده ایم،بی آن که مرهمی بر زخم عمیق و کهنه ی دل بیابیم.و هنوز هم در انتظار او-که خواهد آمد-دل بی قرار و توفان  زده را به شکیب و آرامش فرا می خوانیم.

سر براوردن هلال ماه از افق محرم،نمک پاش دل ریش و زخمدار ماست.و ما در اندوه سوگ سهمگین عاشورا و آموزگار بزرگ آن و یاران نواندیش و ستم ناپذیرش،بسان اسپندی بر روی آتشیم،ودر اوج بی قراری و بی تابی خویش، نام بلند و احسان بخش حسین(ع) را زمزمه میکنیم. چرا که واژه ی زیبا و دلنشین حسین،نه یک ستاره ی تابان،

نه یک ماه شب افروز،

و نه یک خورشید نورافشان،

که کهکشان نا پیدا کرانه ی حقایق و واقعیت ها و ارزش ها ی والای آسمانی و انسانی است.

واژه ی موج آفرین حسین،تنها یک واژه ی زیبا و پر معنویت و اوج بخش نیست،بلکه در بردارنده ی مفهوم زیباترین نام خدا، یا اسما حسنای اوست.

هان ای امیر آزادی!

سوگند به فجر که لیال عشر در دهه ی محرم و عاشورای توست.

دریغ و درد که معمای عشق و دلدادگی رهروان راستین راه خاندان علی و فاطمه و فرزندان پاک آنان را نمیتوان بیان کرد و شرح داد. و این راز سر به مهر بر دل های دلدادگان،سخت سنگین و فرساینده است، که چه قدر سرمایه های مادی و معنوی و اشک و خون برای رسیدن به جامعه و دنیای سرشار از عدالت و آزادی،امنیت،برابری،راستی،درستی،صفا،وفا،خداپرستی و بشر دوستی ِ خالص و به دور از سوداگری ها و دین فروشی ها و شرایط و فضای عطر آگین و مورد نظر شما نثار کرده اند،اما....

اما هنوز هم از ابتدایی ترین حقوق انسانی محروم هستند و در بند ندانم کاری ها و تاریک اندیشی ها و خودخواهی ها..و در آرزوی رعایت حقوق بشر.

هان ای قبله گاه عاشقان!

هر شبنم اشکی که بر دیدگان نگران و در انتظار ما می نشیند،نماینده ی امواج خروشان اندوه،در دنیا ی وجودِ بی تاب و بی قرار ِ ما، و نمودار آرزو ها و آرمان های برباد رفته،و حقوق پایمال شده ، و کرامت و عزت سرکوب شده ی ماست.

هان ای تجسم رادی و بزرگمنشی!

ما از آگاهوار تا آرامگاه خویش، و از آنجا تا عالم برزخ و سرای آخرت،و تا دیدار خدا و پاداش شکوهبار او، و تا بهشت پر طراوت و زیبایش، تشنه و سوخته و بی قرار عنایت و بزرگ منشی حسین عزیز و تک تک یاران اندیشمند و آزادی خواه او هستیم.

آری ما تشنه و سوخته و بی قرار عنایت آنانیم و هر آنچه از فرات ِ عشق ِ آنان می نوشیم،تشنه تر و بی قرار تر می گردیم.

دستان ما که اندوه زده  در سوگ  شهادت تو و یارانت بر سینه های داغدار و سوخته ی ما می نشیند. دست دوستی و بیعت ما با تو و آرمان های انسانی و پر جاذبه و عدالت خواهانه و اصلاح طلبانه ی عاشورای توست.که هم چنان تشنه و بی قرار آنهاییم و هوز برای آن ها پر می زنیم.

هان ای پیشوای بشر دوست!

بر کدام مصیبت تو گریه کنیم که هرکدام کوهی ست سر به آسمان ساییده و استوار را فرو می پاشد و دریایی را به تلاطم میکشد.

آه!

الله اکبر!

آه از شهادت یاران کمال جویت!

آه از شهادت فرزند اندیشمندت!

آه از شهادت شیرخوار اصلاح طلب ات!

آه از شهادت دو یادگار عدالت خواه برادرت!

آه از شهادت خواهرزادگان دلیر و ستم ناپذیرت!

آه از به خاک افتادن پرچم علمدارت که عرش را به لرزه در آورد!

آه از هنگامه ی وداع آخرین!

 

 

"لهوف-نوشته ی سید بن طاووس-ترجمه و نگارش علی کرمی-نشر حاذق"

 

پ ی و ن د :

پیشنهاد میکنم این کتاب که گزیده هایی شو نوشتم حتما توی این روزا بخونید..فوق العاده است.

پ ی  و ن د :

هر سال عاشورا تنها وقتیه که حسرت پسر بودن دارمو به خودم میگم ای کاش پسر بودم

پ ی و ن د :

تنها نه از این غم دل بودایی ام سوخت/ زرتشتیان، آتش برستان گریه کردند.

پ ی و ن د :

باید ای دل اندکی بهتر شوی/یا که اصلا نه،آدمی دیگر شوی

پ ی و ن د :

اللهم عجل لولیک الفرج

پ ی و ن د :

توی این شبا برای همه دعا کنید

 

 

یادگاری:

بیاید در ماه محرم زنجیر نزینم، اما زنجیر از پای آزادمردی باز کنیم.

سینه نزنیم،اما سینه ی دردمندی را از غم و آه  پاک کنیم.

اشکی  نریزیم،اما اشک از چهره ی مظلومی پاک کنیم.

آن وقت با افتخار بگوییم " یا حسین...."

 

تا بعد زیر نور ماه در امان باشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 15:41  توسط فائقه تاجیک | 
1)
توی کتابخونه ی دانشکده میرم و انتهای سالن میشینم. کلاس فیزیک تشکیل نشده و بچه ها گوشه و کنار دیده میشن.بر عکس هر روز باتری گوشیم کامله و من از این موضوع خوشحالم.ساعت حدود 9و 45 دقیقه ی صبحه. رادیومو روی موج ایران تنظیم میکنم و صدای همیشه مهربان خانم وکیلی را میشنوم. و شروع میکنم اروم اروم شعر ابتداییش رو زمزمه کردن.
روی صندلی کنار دستم، دوستم مشغول اس ام اس بازیه. هدفن را روی گوشش میذارم و او از آرم ابتدای برنامه خنده اش میگیره. از همون خنده هایی که دل آدم حسابی آب میشه و من همیشه بهش میگم : هدیه تو که به همه چی میخندی!!! و اون بیشتر خنداش میگیره. گاهی فکر میکنم اگه این خنده های مهربونش نبود من انقدر شیفته اش نمیشدم.و شاید اصلا دوستیه ما شکل نمیگرفت.
من با دقت و لذت دارم برنامه ی محبوبم میشنوم. و او همراهیم میکنه. یک دوست دیگرم میاد و هدفن را از گوش من برمیداره و میپرسه دارید چی گوش میدید؟؟؟؟؟
من میگم: رادیو.....
میپرسه : چه موجی؟؟
جواب میدم " ایران"
جزوه ریاضی از میزم بر میداره و با صدای اهسته میگه " رادیو فقط جوان...!!!!!

از حرفش به وجد میام. میرم و روی صندلی کنار دستش میشینم.میخوام بدونم چقدر آشنای صدای جوان ایرانیه.ازش میپرسم : چقدر رادیو گوش میدی؟چه برنامه هایی میشنوی؟از کی شنونده شدی؟ چه کسایی میشناسی؟؟
و او جسته گریخته جواب سوال هامو میده و هاج و واج از این سوالهای مسخرم نگاهم میکنه.
از کنارش بلند میشم و می ایستم.بعد دست راستمو بالا میگیرم. به حالتی که انگشت شستم روی سه انگشت دیگه فشار وارد میکنه. انگشت سبابه امو توی هوا تکان میدم و میگم :
" من یک رادیو جوانیه اصیل هستم "


میشنوم:هیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس!!!!!!! D:D:D:D:D:


2)
یا اینجا میوفتم. دلتنگ میشم. دلتنگ نوشتن. دلتنگ شنیدن. دلتنگ همه ی این سالها که حالا میتونم با یقین بگم که رادیو جزئی از من شده.
دلتنگ شبای رادیو. دلتنگ وقتایی که از صبح تا شب رادیوم روشن بود و تا وقتی از خواب بیدار میشم گوشام پر بشه از صدای رادیو.
با اینکه روزا میشنوم صدای فاطمه صداقتی رو که با انرژی همیشگیش آدمو شاداب میکنه و شب که میشه خوب میدونم اونجا شب نیست اما نمیشه که آدم کسیو ببینه که در مورد رادیو همیشه محبوبش که تو کلی ام باهاش خاطره داری حرف بزنه و با تو مثل یک غریبه و یک شنونده ی معمولی برخورد کنن و تو دلت نخواد که بیای و توی و بلاگت ننویسی از این وقایع تا به خودت یاداوری کنی هی  حواست هست که "تنها صداست که میماند؟؟؟"""
بعد منتظر بشی دوستای حلقه ی وبیت بیان و بخوننت و و تو دلت محکم بشه که اینجا هنوز صدای جوان ایرانیه .

حالا دیگه آروم شدی.


3)
 سلام دوست من . سلام


4)
 یادگاری :

دنیا برای ما اول و آخرش صداست...

 

 


تا بعد زیر نور ماه در امان باشی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 18:16  توسط فائقه تاجیک | 

    الان که دارم این جمله ها رو مینویسم،هفدهمین روز از مهر ماه سال 1389هم داره نفسای آخرشو میکشه.

کیه که دلش برای مدرسه و اون روزا و لحظه ها تنگ نشه؟ کیه که وقتی میشینه و مرور میکنه دوستی هاشو و ورق میزنه همه ی خاطرات تلخ و شیرنشو،دلش آب نشه که عجب روزایی بودن.کیه که با دیدن کتابای درسی مدرسه چشام مظلوم نشه !

31شهریور امسال وقتی برنامه ی "رنگ ها ر زنگ ها" ی شبکه ی هفت میدیدم و همه ی خاطره هام از جلو چشمام رد شد.به دوستام اس ام اس زدم که چه حس عجیبیه شب اول مهر بی مدرسه.

از همون موقع تصمیم گرفتم یه پست اختصاصی بذارم که توش از خاطرات 12سال مدرسه ام بگم.

چون خیلی طولانی شد این خاطرهام تصمیم گرفتم که هرکدومو جدا بنویسم و از دوران راهنماییم شروع کنم.دورانی که خیلی دوسش داشتم و دارم.دورانی که بهترین روزای مدرسه است برام.همه روزاش.همه ی 3ساله اش.همه ی معلماش خیلی عزیزن برام. خودم پیدا کردم توش.

                               

      خاطرات مدرسه قسمت اول :

                                         مدرسه راهنمایی منتصرین شاهد

راهنمایی وارد مدرسه ی "منتصرین شاهد" شدم. مدیرم دوست مامان و بابام بود.هرچند که تا 2ماهه اول منو نمیشناخت اما خیلی زود فهمید." خانم کریمی خوشحال" یکی از آدمایی که من خیلی خیلی ازش چیز یاد گرفتم و دوسش دارم.همه چی بجا بود. دعوام میکرد.سرم داد میکشید.توی دفتر جلوی معلمام ضایع ام میکرد. اما دلگرمی بود برام.دست مهربنوشو همیشه به شونه هام میزد و میخندید ومیگفت"تو خیلی پر رویی" میدونستم همیشه پشتم بهش گرمه. هر سال که المپیاد ریاضی قبول میشدم صدام میکرد توی دفترو ازم تشکر میکرد.اینم بگم که بچه ها ازش وحشت داشتن و جرات نداشتن جیک بزنن وقتی حرف میزد.

یه روز نمره ام کم شد و بعداز اینکه باهم حسابی جدی و به حالت عصبانی حرف زد گفت که فردا به بابات بگو زنگ بزنه.منم همونجوری که سرم پایین بود گفتم به مامانم میگم زنگ بزنه.باز تکرار کرد به بابات بگو.منم گفتم به مامانم میگم و بعد دید که پررو شدم باز گفت برو سرکلاس فردا به بابت بگو زنگ بزنه منم خداحافظی کردم و گفتم به مامانم میگم. و رفتم و انقدر گریه کردم سر کلاس.اون زنگ با خانم میرزایی دبیر تاریخ و املا و انشا داشتیم. بخاطر من که حالم بد بود نه درس پرسید و نه درس داد و حرف زد و خاطره گفت تا مثلا منو از اون حال و هوا دراره.آخرشم ماماتم زنگ زد اما بلاخره خانم کریمی خوشحال به مامانم گفته بود که میخواد با بابامم حرف بزنه . زد آخرشم.خیلی دوسش دارم.خیلی دلم براش تنگ میشه. برای همه ی وقتایی که صدام میکرد و قلب تند تند میزد که باز چه گندی زدم که میخواد دعوام کنه؟؟ کسی که مدیر همیشه دوست داشتنیه من باقی میمونه.

 

معلم ریاضی هر 3سال راهنمایی م خانم اسدی بود.معلمی که فقط 10سال از ما بزرگتر بود.

یادته خانم اسدی؟! چه روزای خوبی باهم داشتیم.مگه میشه اون روزا رو از یاد برد؟مگه میشه من یادم بره دوست داشتنو واقعی و بعد از خانوادم،اولین بار با شما تجربه کردم؟مگه میشه یادم بره اون اوایل چقد باهم لج بودیم و بعد انقدر دوستون داشتم که فقط به خاطر شما ریاضی میخوندم.مگه میشه یادم بره هر روز که میومدم مدرسه کیفمو که میذاشتم و می ایستادم توی حیاط تا بیاید و اولین نفر بهتون سلام کنم. که بعد شما انقدر تحویلم بگیری که کیفم کوک بشه(بگذریم از وقتایی که جواب نمیدادید و میگفتید ندیدمت به خدا).مگه میشه یادم بره روزایی که باهم توی حیاط قدم میزدیم. روز آخر سال اول راهنمایی مو که پا تخته یه جمله نوشتید و گفتید ماهم بنویسیم توی دفترامون و اومدید امضا کردید.اما ننوشتم گفتم میخوام خودتون برام با خط خودتون بنویسید( خدایی چه پر رو بودماااا.چقدر لوسس بودم.)بعد شما برام نوشتید " دوستت دارم به اندازه ی همه ی ستاره ها.کی میدونه ستاره های آسمون چندتاست؟؟؟" و این جمله شد همدم روزای تابستونم. کی بود توی اون مدرسه که ندونه من چقدر شما رو دوست دارم؟حتی خانم کریمی خوشحال به بابام گفته بود که فقط به خاطر خانم اسدی دوباره میذارمش توی کلاسش که معلمش باشه.دفتر خاطراتم خیلی دوست دارم. که برام شماره تونو نوشتید و زیر گفتید حتما زنگ بزن. و دوم راهنمایی م که یه برگه روی میزم بود یه بار و شما برداشتید و من نمیخواستم بخونید و نمیذاشتم اما شما خوندینش.بعد دعوام کردید.اما بعدش به بچه ها گفتید به فائقه بگید بیاد پیشم و من نیومدم( خیلی پررو بودم) که خودتون اومدید و گفتید چرا نیومودی و باهم یه عالمه حرف زدید.از سال سومم که معاون پرورشی مدرسه شدم و بهم میگفتید  آخرشم تو هیچی نمیشی.مجله ریاضی یادتونه؟اسمش محیط بود.اسمم و اولین نفر زدید.چون همه ی کارای پرورشی و آزاد مدرسه دستم بود یه "برد"برداشتیم و گذاشتیم برد ریاضی روش هر هفته مطلب میذاشتیم.

که حسودیم میشد از اینکه منو با دیگران مقایسه میکردید و میگفتی از فلانی یاد بگیر. که حسودیم میشد به کسایی که بیشتر از من تحویلشون میگرفتید. که وقتی برام خاطره ای رو نشوتید که برای همه مینوشتید بهم برخورد. اما آخرش چیزی نوشتید که فقط توی دفتر من بود نه کس دیگه ای. یادتونه چی بود؟؟ " برای همیشه شاگرد عزیز و دوست داشتنی من هستی" خیلی بهم چسبید حرفتون.که همیشه دلتنگ کلاس تون باشم.

یادتونه برام یه آلبوم هدیه خردید؟؟ بهترین هدیه عمرمه هنوز که هنوزه است.حتی اون پلاستیکی که توی گذاشته بودید و نگه داشتم هنوز. حتی رمان های روی جعبه اشم نکندم هنوز. که خیلی دوسش دارم. و واقعا غافلگیر شدم.

یادتونه نمایشگاه ریاضیو؟؟؟ روز جشن فارغ التحصیلیمون بود.از اداره و همه ی مدرسه ها میومدن. به من گفتی برو و من گفتم نمیرم تو جشن تا شما نیاید و نرفتم تا اومدی.آخ که چقدر اون جشن خوب بود. چقدر گریه کردیم. یادتونه آخر جشن انقدر گریه میکردم که اومدید توی کلاسمون و پیشم نشستید اما هیچی نمیگفتید بهم.تو چشمام نگاه میکردید. فقط به خانم ملک زاده گفتید بهش بگو انقدر گریه نکنه معدم درد گرفت.و من بیشتر زار زدم.یادتونه سر امتحانا که شما مراقب بودید تا آخر جلسه میشستم تا شما رو نگاه کنم؟؟یادتونه دلم میخواست هر زنگ پیش شما باشم؟یادتونه کارنامه مو هیچ وقت نشونتون ندادم و همه اش شما ازم می پرسیدید چند شد معدلت؟؟یادتونه سال اول با بچه های کلاسمون رفتید مشهد و من نیومدم؟یادتونه سال سوم بچه ها نبودن و من میومدم همش سر کلاسای شما؟؟ راستی چند بار پیش اومد که بجز کلاس خودمون اومدم و سر کلاس شما نشستم؟؟چقدر زود گذشتن.چقدر زود تموم شد اون روزا.چقدر سخت بود سال اول دبیرستان کلاس ریاضی بدون شما.دفتر ریاضی هامو یادتونه که توش پر از قلب و گل بود؟؟؟ هر روز نقاشی میکردم براتون زیر تمرینامو.که برام مینوشتید " این دفتر است یا باغچه؟؟"که نگه داشتم هنوز دفتر و کتاب ریاضی راهنماییمو. که نمیشه این روزا بگذره و دلتنگتون نباشم.

راهنماییم بدون شک بهترین دوران مدرسه ام بود.خانم قدرت آبادی دبیر فارسی که همش اذیتم میکرد سر دوست داشتنم.اون جشن تاریخ اول راهنمایی که خیلی مزه داد بهم و هنوز وقتی عکساشو میبینم دلم تنگ میز اول کلاس اول شکوفه میشه.خانم هداوند دبیر 2سال حرفه و فن مون که خیلی دوسش داشتم و دارم.خانم کریمی دبیر پرورشی که دوست مامانمه و هنوز وقتی میبینمش بهم میگه چطوری شیطون که وقتی برای کارای مدرسه و اداره میرفتم پیششون تا خانم اسدی میومد میگفت وااای باز خانم اسدی اومد دیگه فائقه حواسش اینجا نیست. خانم علیرضایی دبیر سال اوا و دوم علومم که همش میگفت تاجیک جان چرا فقط به ریاضی علاقه داری؟ یه ذره ام علوم بخون.خانم سیری. آخ یاد کنفرانس مدارس شاهد استان تهران افتادم.سال دوم کنفرانس تاریخ. من و فاطمه و هدیه و نسرین و هانیه و مهسا. همه ی مطالب خود خانم سیری جمع کرد. چقدر خوش میگذشت روزایی که توی مدرسه میموندیم حسابی میخندیدم.که مامان و بابام اون سال رفته اند حج واجب و من امتحان تاریخ ترم اولمو خیلی نمره ی بدی گرفتم و دیگه پیش خانم سیری نرفتم حتی برای کارای کنفرانس و خانم سیری به بچه ها گفته بود " به فائقه بگید میکشمش".اون سال توی استان مقام دوم بدست آوردیم. چه روز خوبی بود. از مدرسه باهم رفتیم کرج.نوبت ما آخرین گروه بود.همه چیو جور کردیم و رفتیم برای اجرا. اون سال دوم شدیم توی استان.ساعت دیواری اتاقم گواه همون خاطرات کنفرانس سال دومه که تیک تاک میکنه هنوز عقربه هاش.

سوم راهنمایی دبیر علومم خانم رحیمی بود. که چقدر مهربون بود. که باید هر جلسه آیه الکرسی حفظ میکردم و میخوندیم و نمره میگرفتیم. که به من میگفت وای از دست تو و شیطونیات. که کنفرانس علوم سومو باهم برداشتیم و مقام اول استان کسب کردیم. آخ خانم رحیمی چه روز خوبی بود اون روز. برامون کتاب خریدید و بهمون هدیه دادید. چه هدیه خوبی. "افتخارات ایرانیان" بعد توش برامون نوشتید که امیدوارم روزی تو هم برای ایران افتخار بیافرینی.این کتاب توی قفسه ی کتاب خونه ام حسابی میدرخشته و گاهی برمیدارم و از سر دلتنگی دست خط و جمله هاتون میخونم و مرور میکنم دوباره همه ی اون خاطره های خوبو.وقتی که پارسال دیدمتون و اصلا حواسم نبود و شما بهم سلام کردید و من هاج و واج نگاتون میکردم و شما با مهربونیه همیشگیتون گفتید"نباید بشناسی فائقه خانم" که یه دفعه سرخ شدم از این همه بی معرفتیم.سر کلاسمون اون آخرای سال با 4نفر بحثتون شد و گفتید دیگه من شمارو سر این کلاس به حساب نمیارم. روز جشن آخرای مراسم رفتید و اون 4تا رو بغل کردید و کلی گریه کردید.مگه میشه آدم یادش بره اون همه محبتو؟؟ مگه میشه یادم بره مثل اعضای خونواده بودیم با هم؟

خانم تاجیک دبیر حرفه ی سال سومم بودن که همیشه بخاطر این فامیلی مشترک باهم کلی میخندیدم و خوب بودیم.معلمی که میشست و میگفت من خودم مثل تو یکی از معلمای راهنماییمو دوست داشتم برام یه عالمه حرف میزد و آرومم میکرد. که هر وقت دلم میگرفت باهاش حرف میزدم.که جشنواره ی کیک و شیرینی راه انداختیم توی مدرسه و من شیرینی سنتی درست کرد مامان بزرگم و اول شدم. بعد بهتون گفتم "تاجیکا" همیشه همه چیشون متفاوت و اوله. که کلی خوشحال شدید از حرفم.

و خانم ملک زاده که سال سوم تازه اومد توی مدرسه ی ما و 9سال از ما بزرگتر بود.خانم ملک زاده یادته چقدر باهم حرف میزدیم؟پیش تنها کسی که میتونستم از احساسم بهش بگم فقط شما بودید. که توی مراسم شب شعر و برنامه های ادبی همیشه منو مفرستادید. که دعوام میکردی برم درس بخونم.یه روز داد زدید سرم و خانم رحیمی بهم گفت با اون دادی که خانم ملک زاده زد هر کس دیگه بود از جاش تکون نمیخورد. ولی من انقدر پررو بودم که بازم به حرفتون گوش ندادم.که منو شعرامو مسخره میکردید. اون متن "گلهای باغچه " مو یادتونه؟؟که بهم یه بار گفتید بابا میدونم که " گلهای باغچه بوی تو را میدهند حتی اگر بخشکند و بپلاسند و بگندند" و کلی خندیدیم باهم. که حسمو خوب میخوندید از چشام.

خانم میرزایی که باور نوشتنو توی من تقویت کرد. که بهم اطمینان داد اگه بخوام میتونم یه روز یه نویسنده ی بزرگ شم(دل خوش بودن ایشون زیادی به من )که ای کاش بیشتر معلمم بود.

دبیر هنرم خانم خرمی متین. که همیشه کمترین نمره ام هنر بود.سال اول حسابی باهام لج بود و هی سال به سال بهتر شد تا اینکه سوم راهنمایی بهم هنر داد 19. همه اش ام تشویقم میکرد که چقدر پیشترفت کردی. بگذریم که اون سال خواهرم دانشجو شده بود و کارامو اون انجام میداد.ولی خیلی خوب بود. سر امتحان هنر پایان ترم دوم راهنمایی بهم گفت: تو برو همون ریاضیتو بخون. از هنر به هیجا نمیرسی و بهم خندید و رفت.

که حالا درسته سالها از اون روزا میگذره اما هنوز وقتی معلمامو میبینم به اسم کوچیک صدام میکنن و احوالمو به همون حالت صمیمی و گرم قبل می پرسن.

که دوستیام واقعا واقعی بود.

لیلا که بهمون میگفتن شما قل همدیگه اید.الناز که وقتی 1هفته باهم قهر بودیم و روزی که آشتی کردیم نیم ساعت توی بغل هم گریه میکردیم.مهدیه رفیق واقعی اون روزام. راحله همیشه دوست داشتنی اون روزا. مینا آروم و بی ادعا.منیره که ازم 1سال کوچیکتر بود ولی توی دوستی کم نذاشت برام. شیوا که ازم 1سال بزرگتر بود و همیشه هوامو داشت توی همه ی لحظه هام.هنگامه. سعیده.مهسا. هانیه. مرجان. شهره و زهرا.زینب.

و معلم هام. خانم حسینی.خانم علیکاهی.خانم آزادمنش. خانم حاجی مزدرانی.خانم اردستانی.خانم حصاری.

معاون هامون خانم صادقی و خانم ایروانی.

 

نمیشه خاطره هارو مرور کرد و غرق نشد توشون. نمیشه دلتنگ اون روزا نشد.

بخاطر طولانی شدن پست شرمنده.

 

یادگاری این پست خاطره ایه که خانم اسدی دبیر ریاضی همیشه دوست داشتنیم برام نوشته :

 

یادگاری :

دوستی مثل ایستادن روی سیمان خیس است. هرچی بیشتر بمانی رفتنت سختر میشه و اگه رفتی جای پاهات تا همیشه باقی میمونه.

 

تا بعد زیر نور ماه در امان باشی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 22:11  توسط فائقه تاجیک | 
همیشه میترسیدم از روزی که بخوام چیزی بنویسم و نشه و نتونم.
یه زمانی این هوا افتاد توی سرم که اصلا الفبای نوشتن بلد نبودم و نیستم.
ولی حالا فکر میکنم که نه مشکل از بازیگوشی و توی خیالهای خوب فقط بودنه.
فکر میکردم 12شهریور 3سالگیه وبلاگمه. 12شهریوری که موندگاره برام.12 شهریوری که 2سال ازش گذشت و من نفس کشیم کنار رنگ رنگ آرزوهام.اما 11که شد فهمیدم 9شهریور تولد صدای جوان ایرانی ام بوده.یادم افتاد که 3ساله اینجا پناه همیشگیه منه.قد کشیدم اینجا..خوب اینو میفهمم.اینو از 12شهریور89فهمیدم که خیلی ذوق کردم و یک بار دیگه رحمت خدا توی همه ی زندگیم متراکم شد.اینو از دیشب حدود ساعت 9ونیم شب میگم که تسلیمم همیشه پیش خواست و حکمت و لطف خدا.
میخواستم از هر پنجشنبه ماه رمضون بنویسم که میرفتیم خونه ی اقاجون.از افطارای دورهم بودن این ور اتاق تا اون طرف اتاق خونه اقاجون.از شلوغی و عطر خوش رمضان.از "قدر" دونستنش.از همه ی چیزایی قشنگی که وقتی اعلام میشه عیدفطر شد دلم همون لحظه براشون باز یه ذره میشه.
می خواستم از شبای قدری بنویسم که ضجه میزدم همه ی زندگیمو.از خدا و همه ی لطفش که بهم ثابت کرد همیشه حواسش به منه.از خدایی که 2روز بعد از شب قدر یکی از رکنای اصلی زندگیمو بهم داد.از خدایی که جواب خواسته مو داد.سرنوشتمو رقم زد برام همون طوری که میخواستم.
میخواستم از 12شهریوری بنویسم که  بی تاب بودم و کتاب حافظ بازکردم و غزلش ته دلمو محکم کرد و بعد کانکت شدم و باز شرمنده ی لطف خدا شدم.
از شب 21می که حالا سالهاست قرار همیشگیه منه.
و از ماه رمضونی که بی عموجون م بود برام.این اولین باری بود که نبود پیشم.نبود تا از صداش بیدار شم و داد بزنم سرش واقعا نمیبینی که خوابم؟! از نشستن کنارش سر رفره ی افطار که امسال هیچی پر نکرد جای خالیشو.از قران سر گرفتنم که وقتی قسم دادم توی قشنگترین شبای سال امام هفتم مو. که نفسم میگرفت سر "به الموسی بن الجعفر"از اینکه خفن داره میکنه این دوری.
می خواستم از رضا(عموم)بنویسم که چقدر اذیتم میکرد که از محمد پسر مرتضی یاد بگیری و حسابی نقطه ضعفم شده بود و کلی میخندیدم سرش.میخواستم بیام و بنویسم که چقدر دلم میخواد باز روی شونه هاش آروم بگیرم.مثل دوسالگیم که وقتی توی تب میسوختم منو تا مطب دکتر توی بغلش گرفت و دوید.
میخواستم از دلتنگی های کل دنیا بنویسم که منتظر یه مرهم هنوز.منتظر یه منجی. که بیاد و از این نکبتی که توشیم نجاتمون بده.
میخواستم از دل تنگم بگم.از روزای قشنگ شعبان.از نمیه ی قشنگترش که قلبم همیشه تند تند میزنه اون روزا.
اما نشد.
نگفتم.
این دلتنگیه لعنتی.این بغض های گلوگیر خسته تر از اونم کرده بود که بیام و با خیال راحت خودمو اینجا بنویسم.
حالا باز من موندم و این دل نابکار بی سامان.
دیر اومدم و عید شد اینجا.دیر اومدم و سند بندگیم،ماه قشنگ مهربونیه خدا تمو شد باز.
باز فطر شد اینجا.
فردا مامانم و بابام دارن میرن کربلا.عید فطر نمازشونو توی خاکی میخونن که زمین نیست انگار.یه جای دیگه است.یک تیکه از بهشت جا مونده روی زمین.
دلم گرفته نمیدونم چرااا.نه چون مامان و بابا درن میرن و من فاطمه تنها میشیم.نه چون یک هفته قرار خونه نباشم. چون این روزا دلم میخواست برم نجف و مناجات امیرالمومنین و از اونجا از سر بگیرم.
که شاید آدم شم.
که با همه ی وجودم زمزمه کنم
"الهم عجل لولیک الفرج"

 

پ ی و ن د :

                                                   عید همگی مبارک

 


یادگاری:

عید است و آخر گل و یاران در انتظار                  ساقی بروی شاه ببین و ماه و می بیار
دل برگفته بودم از ایم گل ولی                           کاری بکرد همت پاکان روزه دار
دل در جهان مبند و بمستی سوال کن                 از فیض جام و قصه ی جمشید کامکار
جز نقد جان بدست ندام شراب کو                      کان نیز بر کرشمه ی ساقی کنم نثار
خوش دولتی ست خرم و خوش خسروی کریم       یا رب ز چشم زخم زمانش نگاه دار
می خور به شعر بنده که زیبی دگر دهد               جام مرصع تو بدین در شاهوار
گر فوت شد سحور چه نقصان  صبوح هست           از می کنند روزه گشا طالبان یار
زاآنجا که پرده پوشی عفو کریم توست                 بر قلب ما ببخش که نقدیست کم عیار
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود                   تسبیح شیخ و خرقه ی رند شراب خوار
حافظ چو برفت روزه و گل نیز میرود                      ناچار باده نوش که از دست رفت کار


(حافظ- بعد از ظهر 12شهریور89)


تا بعد زیر نور ماه در امان باشی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 23:21  توسط فائقه تاجیک | 

یه نفر برام کامت کذاشته بود گفته بود یه بازیه انترنتیه.به این سوالا توی پست جواب بده.منم جواب دادم.حالا شما هم اگه دوست داری توی قسمت کامنت ها جواب سوالا رو برام بذارید.خوشحال میشم بخونم.

۱.به نظرت فرق بین مشکی وسیاه چیه

سیاه ظلمت مطلقه.

2.چراشیربدون هیج انتخاباتی سلطان جنگل است؟

چون ابهت داره

3.چراهیچ میوه ای آبی نیست؟

چون قرمز خوشرنگتره.

4.دوست داری چه سوالی ازت پرسیده بشه؟

اینکه چرا همه رو دوست دارم

5.دوست داشتی چند سالت بودیاباشه؟
دوست دارم همون سنی که توشم باشم.


6.لواشک یا تمرکدام راانتخاب می کنی؟

لواشک

7.به نظرت جامعه با مد پیشرفت میکنه یامدباجامعه؟

نمیدونم

8.ازکدام بیشتر لذت میبری چیزخوردن یا خریدکردن؟

صد در صد چیز خوردن

9.چرا حرف زدن وکل کل کردن هیچ وقت بامد تکراری نشده وخسته کننده نیست؟

چون حرفه که آدما رو به هم پیوند میده یا از هم دور میکنه.

10.اگربخواهی خودکاری رابخری برای امتحان چی مینویسی؟

یا خط خطی میکنم یا اون چیزی که گوشم داره میشنوه رو بعضی از کلماتشو مینویسم.

11.کدام راانتخاب میکنی؟ 1اونی که دوستش داری 2اونی که دوستت داره

اونی که دوسش دارم

12.دوست داری چند سال دیگه الانت راچه رنگی ببینی؟

فیروزه ای

13.چراباوجود اینکه چمن-درخت و...سبزندولی خسته کننده نیستند؟

چون سبز رنگ زندگیه.ملال آور نیست.

14.اگرزمین چندتاقمردیگه هم داشت .....................

احتمالا اوضاع از اینی که هست وحشتناکتر می شد!

15.بیشتردوست داری ازکنار پنجره به طبیعت نگاه کنی یادر طبیعت به پیرامونت؟

از پنجره به طبیعت

16.ایا ماهی عاشق گربه میشه؟

آره میشه.

17.ایانیوتن فرق سیب وپرتقال رامیدونست؟

شاید نه

18.چرااسب نجیب&روباه مکاروگربه ملوس است؟

چون اسب چهره ی معصوم و نجیبی داره.اما گربه اصلا ملوس نیست به نظرم.ازش خیلی می ترسم.

19.اسم اولین عروسک یارنگ اولین ماشینت چی بود؟

بنفشه

20.چرا تو22تاسوال راجواب دادی؟

چون بعضی از سوالا چند قسمتی بود

21.وقتی میگویندعشق یادچی می افتی؟

یاد تنهایی.سختی.غم.درد.اینکه اینا همه اش برات شیرینه.

22.اگر زمین بخوری کدام مسئله ذهنت رابیشتردرگیرمیکند؟1اتفاقی برایم نیفتاده 2وسایلم نشکستند 3کسی مراندیده 4جنس مخالف این جا نباشه

وسایلم نشکسته باشه

23.چرا درنمازنباید خندید ولی گریه می توان کرد؟

چون از گریه به یه حال خوب میرسی.وقتی سلام میدی آخر نماز یعنی به جای خوبی رسیدی.

24.دهمین جمله ای که دیروز گفتی؟

یادم نیست

25.درخت سرو در زمستان چه حسی داره؟

حس اقتدار

26. 29 اسفندرابیشتردوست داری یا1ول فروردین؟

29اسفند

27.نظرت نسبت به مداد چیه؟

چیز خوبیه.اشتباهو میشه زود پاک کرد.بدون اینکه کسی بفهمه.

28.دلت میخواهد عاشق باشی یامعشوق؟

بیشتر عاشق.اما از معشوق بودنم بدم نمیاد

29.اگر2تا بلیط داشته باشی (به1احتیاج داری)ویکی ازت 1بلیط بخواهد بهش میدی؟

بستگی داره طرف مقابلم کی باشه.اما احتمالا بهش میدم

30.اگردر دنیا خانم ها نبودند چی میشد؟

اونوقت آقایون هم نبودند

31.اگردردنیا اقایان نبودند چی میشد؟
اونقت خانم ها هم نبودند


32.کلیدخونتون چندتا دندونه داره؟

3تا

33.معنی نعمت در دایره لغتت چیه؟
یعنی نگاه مهربون خدا


34.کدپستی خونتون را حفظی؟

نه کاملا.اما گوشه ی تقویمم نوشتم .نیاز باشه ازش استفاده میکنم.

35.دنیا بدون آینه(یاهر چیزی که بشود خود رادرآن نگاه کرد)چه جوری میشد؟

خیلی بد میشد.آدم نمیتونست خودشو ببینه.

36.خودتو را چندتادوست داری؟
زیاد دوست دارم


37.کدام برات مهمتره؟ 1سروقت سرقرارباشی 2تیپ وسرووضعت درست باشه

سر وقت سرقرار باشم.

38.بیشتر دوست داری بنویسی یابخونی؟

نوشتن آرومم میکنه.اما کتاب خوندنو خیلی دوست دارم

39.ارامش بخش ترین چیزدردنیا؟

خدا

40.نظرت درمورد بیرون گذاشتن موی خانم ها چیه؟

نظری ندارم.باید به دیگران احترام گذاشت.هر طوری که رفتار میکنن.

41.اگردست تو بود اسمان را چه رنگی می کردی؟

همین رنگش عالیه

42.به نظرت ماه قشنگ تره یاخورشید؟

هردو.اما چون شب و بیشتر دوست دارم.ماه به نظرم آروم تر میادو جذابتره.اما خورشید باعظمت تره.

43.چندتا قاشق درخانه دارید؟

نمیدونم

44. دربرخوردبا شخصی اولین چیزی که موردنظرت هست چیه؟

اینکه برخورد اجتماعی اش از برخورداول چطوریه.آدابشو بلده یا نه.

45.کدام برایت مهمتره؟ 1نظردیگران درموردخودت 2نظرخودت در موردخودت

نظر دیگران در مورد خودم.

46.در دنیاازچی بیشترازهمه عصبانی میشی؟

زیاد عصبانی میشم.اما از همه بیشتر اینکه توی مسائل شخصیم دخالت بشه  و اون کاری که دوست دارم انجام ندم.

47.به نظرت دست پخت مامانت بهترشده یا بدتر؟

دست پخت مامانم حرف نداره.

48.زشت ترین جمله ای که شنیدی؟

جمله های زشتو نمیشنوم.

49- آخرين اس ام اسي كه واست اومد؟

واسه بابات؟حالش چطوره؟آخه روزه ای-بیحال میشی میگم،من بودم عین مرده می افتادم.حرف  آدم بزنه بت برمیخوره.

50- ته ته زندگيت كجاس؟!

جایی که یادم بره خدا همیشه با منه.

51-بزرگترین خیانتی که در حقت شده؟

دوستایی که ادعا میکردن خیلی دوستم دارن.اما حرفشون یادشون رفت.براشون عادی شدم.سر شدن.بعد من داغون شدم.نتوستم باش کنار بیام.نمیتونم یعنی.هیچ وقت کنار بیام باهاش

52-چند درصد مردم احمقن؟

به بینش دیگران سعی میکنم احترام بذارم.

53-موقع دلتنگی حرفاتو به بهترین دوستت میگی یا با خدا درد دل میکنی؟؟؟
بلند بلند حرف میزنم با خودم. مخاطبمو خودم قرار میدم.شاهدمو خدا.
54-نظرت درباره مستند راز چیه؟؟

اهل دیدن مستند نیستم.

55- به نظرت آدم خوشبختی هستی؟
بله.بهترین پدرو مادر دارم.که میفهمنم.خدارو دارم که همیشه هوامو داره.از محیط پیرامونم احساس لذت میکنم.هر روز میتونم به افتاب سلام تازه بدم.برای آرزوهام تلاش میکنم.آره واقعا خوشبختم
56- آخرین باری که از ته دلت خندیدی؟

 همیشه وقتی میخندم از ته دل میخندم.همین چند ساعت پیش.
57-بیشتر گریه میکنی یا میخندی؟؟

وقتی ام که گریه میکنم از تهه دله.ابایی از ریختن اشکام ندارم.زیاد گریه میکنم.

58-آرامش بخش ترین جمله ای که شنیدی؟؟

هانیه برام یه اس ام اس فرستاد" آرامش یعنی ته دلت مطمئن باشی تو سینه ی کسی که دوسش داری یه خونه گرم داری"خیلی برام آرامش بخش ببود

59- کدوم جمله خیلی روت تاثیر گذاشت؟؟

از مدیر دوران راهنمایی ام خانم کریمی خوشحال بود که "راز شاد زیستن انجام دادن آنچه دوست داریم نیست.دوست داشتن آن چیزی ست که انجام میدهیم.
60- خطت ایرانسله یا همراه اول؟

همراه اول

61-بارونو بیشتر دوست داری یا برف؟؟

قطعا بارون
62-بیشتر به وقایع زندگیت فکر میکنی یا به فضای مجازی و تخیلی ذهنت؟

به فضای مجازی و تخیلی ذهنم

63-تو خیابون وقتی راه میری سرت پایینه؟؟

نه رو به رومو نگاه میکنم.
64- دوست داری کادو برات چی بیارن؟

کادو گرفتن و زیاد دوست دارم.عروسک که بتونم اونو توی بغلم فشار بدم و حس کنم رفیقم توی بغلمه و همیشه هست.ساعتی که با نگاه کردن بهش یاد دوستم بیوفتم.خودکاری که باش  هروقت مینویسم یاد اون برام زنده شه.کتابی که وقتی بازش میکنم صفحه ی اولش دفترچه ی خاطرات دوستیمو ورق بزنه.عطری که وقتی میزنم از بوی اون سر مست بشم.

65-بهترین اسم پسر و دختر چیه؟؟

بهترین اسم پسر علی.اسم دختر خیلی جذبم نکرده.اما از اسم خودم خوشم میاد.فائقه بهترین و نیکوترین چیزها.اما به نظرم بهترین اسم دنیا باید علی باشه. فقط علی.

66-شهرت دوست داری؟؟

نمیتونم بگم دوست ندارم.اما از شهرت مهم تر برام محبوبیته.دوست دارم همه دوسم داشته باشن.

67- به نظرت دین جدا از سیاست باید باشه؟؟

فکر میکنم باید باشه.یعنی جدا باشه بهتره.

68-چرا تخته های مدرسه بااینکه سبزن میگن تخته سیاه؟؟

شاید چون نمیخوایم سبز ی و ببینیم و باور کنیم.
69-آدم هایی که بهت بدی کردن راحت می بخشی یا نمیتونی ببخشیشون؟؟

آره میبخشمشون.اما خودم خیلی اذیت میکنم که کجام غلط بود که بدش اومد ازم.

70-چقدر جو زده میشی؟؟

زیادددد

71-فرهاد بیشتر عاشق بود یا مجتون؟

برام مهم کیفیت عشقشونه که هر دو ستودنیه.
72-بهترین درس کتاب مدرست؟

هر سه سال راهنمایی ریاضی به همراه معلمم.دبیرستان ریاضی.ادبیات.تاریخ سال سوم.هندسه.جبر واحتمال.جغرافی سال دوم.اجتماعی سال اول
73-راه میری دستت تو میکنی تو جیبت؟؟

نه
74- اهل مد هستی؟؟

نه خیلی.
75-آدم خجالتی و متواضعی هستی؟

تویه یک جمع که وارد میشم اول  خیلی خجالتی ام بعد اما فوق العاده شیطون

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 18:12  توسط فائقه تاجیک | 

یکشنبه مرداد ماه است و من بی تاب. کتاب حافظ را بر میدارم.می خواهم غزل هایش آرامم کند. نیت می کنم از نو تمام آرزوهای کهنه ام را. هفت و پانزده دقیقه ی بعداز ظهر است. حافظ را با لحن تلخی می خوانم :

"قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند                   ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین                          کاین اشارت ز جهان گذرا ما را بس

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم                   دولت صحبت آن مونس جان ما را بس  

حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست                  طبع چون آب و غزلهای روان ما را بس"

لبخند تلخی میزنم و روی تختم دراز میکشم. ساعت نه و بیست و پنج دقیقه است. کانکت میشوم. شماره گیری و صدای مودم قلبم را به تب و تاب می آورد.کارت سبز رنگی را از کیف پولم بیرون می آورم. صدای نفسهایم را نمی شنوم.صدای قلبم را چرا.روبه روی مانیتور مبهوت می مانم. اشک می ریزم. گوشی ام را بر میدارم و یک اس ام اس را برای چندی از دوستانم می فرستم. خواهر مونا زنگ می زند. اشکالی در اجرای برنامه گویا پیش آمده.صدای گریه ی مونا را از آن طرف خط می شنوم.قطع میکند و این بار سوسن است. مشهد است و عجیب بی تاب.تلفنم را خاموش میکنم. برای خودم میشوم.برای یک ذهن آشفته و حیران و مشوش. از اتاق بیرون می آیم.ساعت حدود یازده است.پدر هنوز نیامده.. چشمانم گواه همه چیز است. مادر و خواهرم نمی پرسند. فقط یک جمله مادر زمزمه میکند : راضی باش به رضای خداوند.

زمین در حال گشتن به دور خودش است و دنیا هنوز به آخر نرسیده.

پدر می آید.از هیجان و شور امروزش می گوید.مرا که روی مبل نشسته ام میبیند. و چشم های تو رفته ام را. و او که خیلی از اتفاقات و تغیرات صورتم را نفهمید، چشمهای بی خنده ی مرا از زیر چتری موهایم می بیند و هنوز لباس عوض نکرده میپرسد:با فاطمه یا مامان حرفت شده؟ جوابش را نمیدهم. جواب هیچ کس را نمیدهم.هنوز لقمه ی اول شام را نخورده حالم بد می شود و از سر میز میروم.بی هیچ حرف و سوالی.

نمیدانم کی و چطور اما خبر به گوش پدر هم رسانده شد.و او بامهربانی همیشگی گفت : "وقتی حرص میخوری لاغر میشی و وقتی لاغر میشی صورتت اصلا به چهره ات نمیاد. مهم نیست."

بی هیچ حرف اضافه ای . بی هیچ چرا و بازخواستی.بی هیچ توقع به جایی!!!!

من بیشتر در خودم میشکنم.

دوشنبه صبح است و در خانه تنهایم.کولر خاموش است و من پتوی نرمینه را تا روی گوشهایم بالا کشیده ام.چیزی که در شبهای زمستان هم اتفاق نمی افتاد.که نصف شبها مادرم هرچندساعت یک بار می آید و پتو را که از رویم کنار زده ام دوباره میاندازد سرجاش تا مبادا دختر لوس و آخرش تب کند خدایی ناکرده.

هدفن Mp4 ام را در گوشم میگذارم و صدایش را تاجایی که امکان دارد زیاد میکنم. داریوش می خواند:

"هرکسی هم نفسم شد /دست آخر قفسم شد/ منه ساده به خیالم که همه کارو کسم شد/اون که عاشقانه خندید/خنده های منو دزدید/پشت پلکه مهربونی/ خوابه یک توطئه میمید"

نمیدانم ربط اش با حال این روزهایم چیست اما های های اشک میریزم.بلند بلند.2تا بالش روی تختم گذاشته ام و سرم را لای آنها جای میدهم تا مبادا صدای کسی را بشنوم.دست راستم را تا جایی که امکان دارد زیر بالش زیری می گذارم.صبح تمام دستم به حالت خون مردگی درامده بود و درد میکرد.هیچ لذت خاصی در آن نیست.اما این کار را هر شب تکرار میکنم.عادت هر شبم شده.و عادت است دیگر.باید انجام داد.

این روزها روزهای خوبی نیست.روزهایی نیست که من دوستش داشته باشم.اما زندگی است دیگر.تجربه بایدش کرد.تمام صورتم به طرز وحشتناکی جوش زده.جلوی آیینه می ایستم و هر روز و هر ساعت برانداز میکنم از بالا تا پایین صورتم را.و مدام غر میزنم.

خواهرم میگوید:اگر تو از آن صورت های وحشتناک داشتی چه؟!وقتی بهم میریزم جوش روی صورتم خانه میکند.من برای خودم این روزها وحشتناک ام.

نوشتن را دوست دارم.حال خوشی به من میدهد.اما حالا روزهاست که ننوشته ام.و آداب نوشتن را از یاد برده ام.و این برایم سخت دردناک است!

من این روزهای تکرار میکنم.اما از تکرار شدن بیزارم.نمیخواهم تکرار شوم. نمیخواهم این روزها دوباره برایم تکرار شود.

این حال و هوا.این حس و حال.این رنج بی سبب.این تلخ مدام.ناخن شصتم را  زیر موهای بلندم میکنم و میکشم.سر پوستم قلقلک می آید.لبخند بی روحی روی لبم خانه میکند.

صدا را دوست دارم.رویای ماندن است برایم.همین طور جوان و جوانی را.شور ممتد است یکسر.ایرانی بودن هم به گمانم چیز خوبی است.ایران دلم را میلرزاند.

پس "صدای جوان ایرانی"آرامش خاصی به من میدهد.آرامشی که حس میکنم فقط برای من است.

همه چیز نوشتن در وبلاگ را دوست دارم.اما کسی میگفت خوب نیست و نباید در کار می آورد.شاید من هم بعدها پشیمان شوم.و به احترام دیگری خودم را در اینجا ننویسم.(این انسان دیگر ممکن است منه آینده ام و یا شریک زندیگم باشد)

من هرگز امیدم را نبریده ام از کسی که مهرش تمام وجودم را پر کرده.و من و عقل کوچکم،حکمتش را نمیفهمیم.خوب میدانم که هست. و میدانم همیشه می ماند. همراه من.حافظ من.خدای خوب من.

حالا سبک شده ام.خیلی زیاد.احساس توانمندی میکنم در مقابل هر اتفاق خوب و بدی که قرار است در شرایط اش واقع شوم.

احساس آرامش میکنم.احساس امنیت.احساس دوباره زندگیو

بعضی از روزها را باید در تاریخ ذهن ماندگار کرد.نه چون تلخ اندو سخت ملال انگیز.بس که انسان را آدم بار می آورد.بس که تمرین صبوری میدهدآدم را.بس که در پارادوکس میگذاردت.

بس که می توانی حال خوب بدست آوری و نزدیک تر شوی..

 

یـــــــــــــــادگـاری:

گاهی دلم نمیخواست تو را ببینم.اما تو درکنارم بودی و با نفسهایت یخ روزهایم باز میشد.

گاهی دلم نمیخواست تورا بخوانم.اما تو هم چون یک ترانه بر لبم زمزمه میکردی.

من درکنار تو بودم.بی آنکه شور و نوایی بیابم.بی آنکه بدانم تو از خورشید گرم تری.

بی آنکه بدانم تو از تمام برنامه هایی که از رادیو شنیده ام شنیدنی تری.

من در کنار تو بودم اما دریغا که نمیدانستم کجا هستم.حکایت من حکایت دره ایت که عمری است در کنار کوهستان زندگی میکند و با قله بی گانه است.

نمیدانستم از آسمان و زمین چه میخواهم.هر شب در دیوان حافظ دنبال کسی میگشتم که مرا تا دره های قیامت ببرد.

وقتی به من نگاه کردی چشم هایم را بستم.وقتی در جاده های خاطره غزل خواندی ایستادم و خاموش ماندم.

شب آمد و چراغ ها نیامدندواما بی خیال چراغ.تو که هستی خورشید در دلم زبانه میکشد.

ای کاش نی ها از جدایی من و تو حکایت میکردند.

کاش مولانا غزلی در وصف نگاه تو می سرود.

کاش هیچ وقت چشم هایت را نادیده نمیگرفتم.

کاش کمال الملک تصویر تو را بر سرتاسر تالار قلبم نقاشی میکرد....

 

 

تا بعد زیر نور ماه در امان باشی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 23:30  توسط فائقه تاجیک | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
حالا که امدی سلام!
من فائقه هستم!
می نویسم.از صدای جوانی ایرانی، شاید کسی بگذرد و بخواند
و شاید امتداد امواج مبهم و سردرگم افکار من به ابتدای امواج قشنگ وآروم رادیو برسه
شاید!!!

حالا که می روی خدا حافظ!!!!!!!!!!!!!!

پیوندهای روزانه
هستم
دکتر گیل ابادی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
آرشيو
پیوندها
پایگاه تسنیم3
MaRyAm
زیباتر از زندگی(شهرام بهرامی نژاد)
ناگهان نگاه
هامش(حامد مرادیان)
رویا صدا (سعید پورمحمودی)
نوشته جات(حامد جوادزاده)
یه شنونده(اقای حسینی)
دیگه(مجتبی امیری)
به هیچ عنوان(مهدی استاد احمد)
عبید شاکی(رضا ساکی)
فرامرز آرمان
به نام نامی او(دکتر امینی)
پرواز شب(شاهین شرافتی)
انکارما(میثم فکری)
یک سبد ترانه(رضا عزتی)
آبیانه ها(نادر ختایی)
وصال سبز(فرهاد مجلسی)
آخرین بیکران(حامدمشکینی)
شبستانه(عباس محمدخانی)
بید مجنون(فاطمه صداقتی)
بینام تو(افشین حسین خانی)
ایوون(حسن صنوبری)
مرثیه ای برای یک رویا (اشکان صادقی)
ساده ام..همین(قاسم اورنگی)
احتمال(وحید نیکوقدم)
کوچولو می نویسد(شکوفه موسوی)
تندیس ماه
انوشه میرمجلسی
خیلی اتفاقی
"راوی عزیزتر از جان"
شهد زندگی
رادیو+جوان=رادیوجوان!
منو رصد کن! من ستاره ی دنباله دارم.
جنون والقلم
هفتایی ها و فرزاد حسنی
قرار شبانه
عشق حقیقی
دل نوشته ها
درد و دلهای من
سیب نقره ای
استاد سینمای ایران
ارزوی سندس
چشمه ی فیروزه ای خدا
می نویسم تا عشق
صداهای اشنا
ارکیده هاشمی
غزل ناب جوانی
طپش جوانی
نسلی از نوع جوان
صدا صدای جوانی جوان جوان ایرانی
جوانان رادیو جوان
حس ششم
اثر انگشت
هنر هفتم
دلم گرفت
خورشید بانو
هواداران رادیو جوان
ساز مخالف
زندگی من
متفاوت اما دوست داشتنی
انعکاس رویا
نشونی به وقت امروز
رادیو جوان
بودای طلایی
سندس سبز
وایستا همین جاست!شبکه رادیویی جوان
ارکیده ی تنها
صدای جاودان شبکه جوان
آتنه فقیه نصیری
رادیو جوون
زندگانی
حوا
گل یاس
گل ارکیده
دل نوشته های بارانی
عشق خیالی
سارا جون
آری اغاز دوست داشتن
صدای پشت دیوار شنیدنی است
سلام حضرت عاشق
تمنا
رازمهر
به آسمان نگاه کن
آره دادا (پیروز عزیز)
مهریار ناظمی
زیست شناسی مدرن
منظومه ی مجنون"ستاره ی شب"
بغض شب
لوک مست(الهه نازم)
سرزمین سکوت(مریم نازنینم)
نفس های بی هدف
نتها ی یک نی لبک
وبلاگ شخصی هدی فلاح
وبلاگ هنرمندان مرکز نمایش رادیو
ثانیه نورد( نسیم خراشادی زاده)
پرستو
ریاضیات زیباست
غروب(حمیدرضاپگاه)
علیرضا زارع
گاه نویسهای یک ذهن آشفته
دلهره های یک ذهن کنکوری
شقایق زندگی
تا ناکجا آباد
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM