![]() |
![]() |
|
| حالا که آمدی چترت را ببند در ایوان این وبلاگ جز مهربانی نمی بارد |
|
وقتی هوای وبلاگ نویسی به سرم زد،وقتی که یه روزی با همه ی شوقی که برای رادیو جوان داشتم یه وبلاگ ساختم،تمام دلخوشیم"صدای جوان ایرانی" بود!
وقتی که از رادیو خیلی چیزا یاد گرفتم،وقتی جوونی کردم،بغض کردم ،خندیدم،اشکام آروم گونه هامو تر کرد، وقتی که آرزوی تسنیم ،همه ی فکر و خیالم شد،وقتی که توی عظمت حرفای دکتر گیل آبادی غرق شدم،وقتی جشنواره تجلیل از پیرغلامان از تلوزیون دیدم،وقتی دلم ندیده برای کاظمین و کربلا توی شبا بهاری پر کشید،وقتی یه روز نوشتم"حلقه وب هست، دکتر هست ،ما هستیم،! هیچ وقت دلم نمیخواست رادیو جوانو بدون دکتر ببینم! رادیوی جوان من همش با دکتر گیل ابادی معنا پیدا میکرد. با خوش فکریه ایشون.با حرفای قشنگشون که آدم خیلی چیزا ازش یاد میگیره رادیوی من فقط با دکتر گیل آبادی معنی داشت "خيلي هم تفاوت نميكند كه چه كسي ميخواهد بيايد، برود و يا بماند. بالاخره روزي هم زمان رفتن من فرا ميرسد" وقتی که این حرفای دکتر گیل ابادی میخوندم،ترسیدم!آره ترسیدم از اینکه نکنه یه روزی بیاد که دکتر بره! انقدر ترسیدم که حتی برای این پست نظری هم نذاشتم. ولی باید میدونستم نباید از چیزی ترسید،چون اگه از یه چیزی بترسی زود به سراغت میاد!!!!! آره دکتر رفت.دکتر گیل آبادی ای که حرفاش همیشه توی گوشمه. دکتر گیل آبادی ای که با رادیو جوان بهم جوونی کردن یاد داد. هر سلامی یک خداحافظی ای با خودش داره و خداحاظی یعنی انتظار برای گفتن سلام مجدد! خداحاظی یعنی شروعی دوباره،یعنی نقطه سر خط!!!! امیدوارم دکتر گیل آبادی هرجا که هستن سالم و شاد و موفق تر از گذشته باشن و باقی بمونن! امیدوارم یادشون نره که ما چقدر دوسشون داریم امیدوارم بچه های حلقه ی وب یادشون نره امیدوارم یه روز باز هم به رایدو جوان برگردن و امیدوارم جناب مسعود احمدی جایگزین خوبی برای دکتر باشن به اقای دکتر شهرام گیل آبادی و اقای احمدی مسئولیت های جدیدیشونو تبریک میگم و امیدوارم بهتر از قبل باشن یا دگاری این پست چند بیت از شعر دکتر گیل آبادی مینویسم که توی دومین جلسه حلقه ی وب خوندن یـــــــادگـاری: من همون خاک سیاهم به ضریح دستات دخیل بسته نگاهم من همون رونده از آدم روسیاهم بنده کوچیک راهم مونده رو تن فردا بلور شیشه دستات من با تو ام تو با من تو حریر نیلوفر چشمات خدای نیلوفری دوست دارم با تو بمونم با لبای کویریم از تو بخونم خدای نیلوفری میشه روبه روم بشینی حرفای نگفتمو تو چشام زلال ببینی؟! دل من گرفته از من بخدا که رو سیاهم دل تو خیلی بزرگه به دلت بسته نگاهم
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام تا بعد زیر نور ماه در امان باشی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:41 توسط فائقه تاجیک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
حالا که امدی سلام!
من فائقه هستم! ممنون از اینکه اومدی اینجا می تونی هر چی دلت می خواد بگی! حالا که می روی خدا حافظ!!!!!!!!!!!!!! |
| پیوندهای روزانه |
|
هستم دکتر گیل ابادی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|